رستم 30 بهمن 83 - 13:42 |
آفتاب می میرد و ماه زنده می شود شب فرا می رسد از پس روز و دوباره روز به پایان می رسد من در این اندیشه باقی که چرا اینگونه است این چه رسم روزگار است شه نامه را می بندم و در این اندیشه باقی که آیا رسم مردی این است که این شیر مرد ایران باستان خداوندگار قدرت ایرانیان بزرگ مرد تاریخ این مرز و بوم رستم دستان قهرمان هفت خوان این گونه داستانش به پایان رسد انتهای کوچۀ نامردی ته بن بست تمام ناجوانمردی ها نا براری بود که ای کاش نمی بود قصۀ رستم و رخش را به پایان نمی برد رستمی که زندگی را بدون ایران پوچ و بی ارزش می پنداشت و برای نجات سرزمین آریایی از تمام دل و جان مایه گذاشت و چرا مانند شاهان شاهانه نمرد و چرا اینگونه از دنیا لحظه ای لذت نبرد رستم دستان ما حفاظت از زمین پاک شاهانی چون کوروش و داریوش و فریدون را مقدس می شمرد و در این راه جان شیرینش را در بن چاه به خداوندگار تاریخ سپرد |
نظرها



