امید بهار 30 بهمن 83 - 13:41 |
روزی از روزهای سرد خزان ته یک جنگل خشکیدۀ زرد کلبۀ چوبی و کهنه با کمی هیزم نمدیده و سرد وسط سکوت خاکستری مردن برگهای درخت توی اون هوای وحشت زدۀ دیار ماتم داخل کلبۀ نمدیدۀ سرد اجاقی مرده با دو تا فانوسک خشکیده از غبار ماتم توی اون فضای غم بار سنوبر صدای نفس کشیدن دو تا کفتر عاشق می رسه به گوش جنگل که می خوان بگن به برگها که هنوز هم زندگی هست توی این سکوت جنگل حالا اون دو کفتر مست توی اون کلبه محکوم به ماندن چشم براه برگهای سبز درختهای سنوبر رنگ آبی حیات را برای جنگل مدحوش می کنن تعبیر بودن اون دو عاشق، اون دو معشوق می سازن زندگیها را به رنگ روز موعود فصل آغاز دوباره، فصل نو کردن تنپوش فصل سبز نورسیدن، با قشنگیهای نوروز روزی از فصل بهار است، روز آغاز دوباره که بیاد و این خزان را ببرد از این فضای غم بار ترانه تا که اون جنگل مدحوش نشود دوباره رویای خیالی درختهای بهاره شهیار |
نظرها






