بارون (محشر) 11 تیر 84 - 19:22 |
نمیدونست، چیزی از عشق تكه ابر، عشق ندیده به كسی كه، عاشقش كرد مخمل، دستاشو میده با خیالی، عاشقونه زندگی ز سر، میگیره میپره، از روی ابرا تا ستاره، پر میگیره امااونی، كه دوسش داشت یه روزی، میزاره میره آسمون، دلش میسوزه ابرا رو، گریه میگیره منم اون، ابر گرفته میخونم، با دل پر خون توی تنهایی و غربت از غمم، میباره بارون بارون امشب، منو فهمید با غم من، آشنا شد قطره قطره، واژه واژه با دل من، همصدا شد |
نظرهامسعود قاسمی kasif62@yahoo.com 29 مرداد 1384 ساعت 19:58 | |
مرسی واقعا نمی تونستم بفهمم چی میگه |








