تبلیغات


__
داستان کوتاه
18 اردیبهشت 87 - 13:27

مانع

PIA02137.jpgدر زمان های قدیم، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمی داشت.

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:

" هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."

 

   منبع: عشق بدون قید و شرط

ارسال نظر برای لاگ
نظرها
سهیل      DEL_SHAKASTEH_2CHATOR@yahoo.com     
15 تیر 1387 ساعت 09:55
یک روزی پسر بچه یی می خواست دنیا رو تغییر بده یکم که برزگ شد فهمید که دنیا خیلی بزرگه گفت اقلاً کشور مو تغییر بدم بازم دید نتونست گفت اقلاً شهرمو تغییر بدم دید بازم نتونست گفتش اقلاً بچه محلامو تغییر بدم دید بازم نتونست گفت در سالخوردگی هستم اقلاً خانواده ام را تغییر بدم دید بازم نتونست در آخرین لحظات مرگش یک چیزی رو فهمید اگه روز اول خودمو تغییر میدادم می تونستم دنیا روهم تغییر بدم.
آرش عیدی      eidi_arta2008@yahoo.com     
30 اردیبهشت 1387 ساعت 14:39
من چه طور میشه عضو بشم لطفا برام دعوت نامه بفرستین
پسر          
26 اردیبهشت 1387 ساعت 19:24
من خودم هم اینو تجربه کردم ...تبریک می گم داستان بسیار آموزنده ای بود ...
مجید جعفری      magid_gafary60@yahoo.com     
21 اردیبهشت 1387 ساعت 11:24
سلام راستشا بخوای من تازه امدم تو این سایت اگه میشه کمکم کن اگه مشکلی داشتم به من بگو باشه اگه دیدی یه ایمیل بفرست منتظرم
18 اردیبهشت 1387 ساعت 19:44
بسیار اَمو زنده بود !!!!! اَفرین
__