تبلیغات


__
DASTAN
15 آذر 86 - 15:37

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت ...

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت ...

خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود ...

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود ، زمین برایش کوچک است ... و

فرشته ای که مزه عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک

------------

بارون که می اومد ، چتر من رو بر می داشت و چتر خودش رو برای من می ذاشت . یه روز بارونی وقتی با چتر من رفت بیرون ، دنبالش دویدم و چترم ازش پس گرفتم . تازه فهمیدم ، اون چتر سوراخ من رو بر می داشت و چتر خودش رو برای من می ذاشت . 16.gif

-------

روزی مردی مستجاب الدعوه پای كوهی نشسته بودكه به كوه نظری انداخت و گفت: خدایا این كوه رو برام تبدیل به طلا كن. در یك چشم بر هم زدن كوه تبدیل به طلا شد.مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدایا كور بشه هر كسی كه از تو كم بخواد. در همان لحظه هر دو چشم مرد کور شد.

-----------------------

بیسکوئیت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد... 16.gif

--------------

یك دنیا عشق
وخدا در این نزدیکی است
می خوام داستان كوهنوردی رو براتون بگم كه می خواست از بلندترین كوه بالا برود.او پس از سالها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنـجا كه افتخار كار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود. شب بلندیهای كوه را تـمام در بر گرفته و مرد هیچ چیزی را نـمی دید. هـمه چیز سیاه بود. اصلاً دید نداشت و ابری سیاه روی ماه و ستارها را پوشانده بود. هـمانطور كه از كوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناك مكیده شدن بوسیله قوه جاذبه او را درخود می گرفت. هـمچنان سقوط می كرد و در آن لـحظات ترس عظیم ، هـمه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش می آمد. اكنون فكر می كرد مرگ چقدر به او نزدیك است . ناگهان احساس كرد طناب به دوره كمرش مـحكم شد. بدنش میان آسـمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود، و در این لـحظه سكون برایش چاره ای نـماند جز آنكه فریاد بكشد (( خدا یا كمكم كن )) ناگهان صدای پرطنیـن كه از آسـمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ - ای خدا نجاتم بده. - واقعاً باور داری كه من می توانـم تورا نـجات دهم ؟ - البته كه باور دارم. - اگر باور داری طنابـی را كه به دور كمرت بسته است پاره كن. - یك لـحظه سكوت ……..... و مرد تصمیم گرفت با تـمام نــیرو به طناب بچسبد. گروه نـجات روز بعد می گوید كه یك كوهنورد یـخزده را مرده پیدا كردن،بدنش از یك طناب آویزان بود و با دستانش مـحكم طناب را گرفته بود و او فقط یك متر از زمیـن فاصله داشت. فقط یك متر،یك متر،صد سانت!!! راستی صد سانت چقدره؟

---------------

 

ارسال نظر برای لاگ
نظرها
نظری برای این لاگ ارسال نشده است.
__