دوستانم 10 تیر 87 - 12:47 |
پیچ هر جاده را كه رد كنی، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یك گام به او نزدیكتر میكند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهیات را، یا برو، زیرا شمعی به تو خواهند داد. اینها را آن رهنورد به من گفت كه چهل سال بود كه صدایش را میشنیدم، خودش را اما نمیدیدم. رفتم و بیقراری توشهام بود. رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناك است و پاهایت از موم. رفتم و چه سخت است وقتی دستهایت بیكارند و چشمهایت تعطیل. رفتم و پیچ اولین جاده را كه رد كردم شمعی به من دادند. شمعی دردناك كه تا ته استخوانم را سوزاند. آن رهنورد گفته بود شمعی به تو میدهند اما نگفته بود كه شمع را در تنت فرو میكنند! شمع را هرگز به دستم ندادند، شمع را در گوشتم، درخونم، در استخوانم فرو كردند. جاده در پس جاده، پیچ در پیچ، پشت یك پیچ شیطان بود و پشت یك پیچ فرشته، پشت یك پیچ شك بود و پشت یك پیچ یقین، پشت یك پیچ كیفر بود و پشت یك پیچ ایمان. و هی شمع و شمع و شمع، بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی چرا این همه درد. درد من اما همه از شمعی نبود كه در تنم فرو میرفت، دردم از دوستانی بود كه دوستم نداشتند راه كه افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست اما پیچ هر جاده را كه پشت سر گذاشتیم، برگشتم و دیدم كه دوستم نیست، كه دوستم دشمن صدایم میكند. و هر با ر گریستم و گفتم: شمع نمیخواهم،راه و پیچ و جاده نمیخواهم، دوستانم را میخواهم. دوستانم هر بار اما رهنورد میگفت: جلوتر برو، كسی میتواند جلوتر برود كه طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن! این یكی از هزار اصل رفتن است. پیچ در پیچ، جاده در جاده، شمع در شمع، هزار جاده مانده است و هزاران پیچ، تنم پر از شمع است. شمعها آب میشوند و از تنم خون و موم میچكد. دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریك است و شب سیاه و من مسافری شمع آجین كه هیچ كس دوستش ندارد....
عرفان نظر آهاری |
نظرها10 تیر 1387 ساعت 21:02 | |
بهشت را به نیم نگاه تو فروختم تا با تو بر گسترهء خاکی زمین بهشتی نو بیافرینم fogholade bod doste gerami moafaghiyateto no arezo daram |









