تبلیغات


__
سایه
4 اسفند 84 - 22:01
باز از پشت نگاه بی تاب پنجره، نور لرزان چراغ را می شد دید. وقتی بیشتر دقت می کردی، جزئیات بیشتری به چشم می آمد. سایه هایی به زیبایی اندام کسی، که در این نزدیکی است! شاید چند ده متری، آنطرفتر .. نمی گویم کدام طرف.

لرزش چراغ به سایه هم سرایت کرده بود. همه چیز در درون پنجره می لرزید. نمی شد قدری که گذشت، چراغ از مرض رعشه اش مرد. شاید اولین بار بود که این مرض منجر به مرگ می شد اما این اتفاق هیچ جا ثبت نشد. سایه دیگر نبود. صاحب سایه هم که از اولش نبود.

صاجب سایه را می شد از جنس نور تصور کرد. آنقدر زلال که به چشم نمی آمد. یا بزرگتر از آن که به چشم محقر من پا بنهد، اما کمترین احتمال به این تفکر اختصاص داشت که او لابد زیادی کوچک بوده که نمی شد دیدش.

صاحب سایه را نمی شد دید. اما او شاید می دید که چشمانی از حدقه بیرن زده، چرخان و گردان، از روی دیوار، چهار کنج پنجره را می کاود. شاید می دید. لختی که گذشت و خبری از صاحب سایه نبود، می شد از پنجره نا امید شد.

نوبت پنجره ی بعدی بود....

ارسال نظر برای لاگ
نظرها
نظری برای این لاگ ارسال نشده است.
__