روزهای بارانی 3 بهمن 86 - 16:24 |
ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟
مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی. فقط خواستم بگویم تولدت مبارك. پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود
|
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرهامهسا 12 اردیبهشت 1387 ساعت 14:43 | |
سلام عزیزم عالی بود. همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد |
محسن 26 فروردین 1387 ساعت 17:13 |
خیلی با حاله و خیلی قشنگه |
آیدا ayda_mohamadi4@yahoo.com 14 بهمن 1386 ساعت 17:21 | |
خیلی خوبه |
عارف san_siz_man_hecham_ghozal@yahoo.com 14 بهمن 1386 ساعت 17:02 | |
خیلی ممنون رضا جون |
دایانا 13 بهمن 1386 ساعت 17:30 | |
عزیزم خیلی زیبا بود |









