شبها با قرص میخوابم ، راحت که نه ، از جا میپرم ، مینشینم ، فکر میکنم ، زیر لب چیزی زمزمه میکنم ، میترسم ، در دلم با صدای بلند جیغ میکشم ، فحش میدهم ، لعنت میفرستم در دلم به همه ی زمین و زمان ، دوباره خوابم میگیرد...
میخوابم...
چشم باز میکنم ، ساعت لعنتی را نفرین میکنم ، از عقربه ها بیزارم
فرار میکنم ...
میدوم...
عرق کرده و تب دار زمین میخورم ، ساکت میشوم ، دلم باد خنک با خش خش برگ میخواهد ، برف میخواهد ، هوای مسکو میخواهد!
(مسکو خرجش بالاست ! اصلا تو رو چه به مسکو ؟ روسهای چشم زاغ ِ حیوون صفت . نمیدونی چه به سرمون آوردن)
نمیشود اما...
مادر گفت در کودکی پستی و جوانی مستی و پیری سستی پس کی خدا را پرستی؟
خندیدم
گفت خوش به حال آن موقع که بچه بودی
نخندیدم
هیچکس حریفم نبود ، خانه ای را عاصی میکردم ، در دلم میخندیدم به حماقتشان ، به تلاش بیهوده شان برای به راه آوردنم!
میدویدم...
سریع...
دور خودم چرخیدم تا سرم گیج رفت
قی کردم...
گفتم بهتر! میمیرم خلاص میشوم ، زنده ماندم با طعم بیخیالی که با سرنگ تزریقش میکردم.
یه کشیده جانانه خواباند بیخ گوشم. بغض گلویم را فشار داد. گفت هرجایی ، گفت بی آبرو ، گفت بی حیا ، گفت اینطور پیش بری زنده ات نمیذارم و زد... یکی دیگر، محکمتر از قبلی!اشکم سرازیر شد...
لعنت فرستادم به این اشک بی موقع ، سرم را بالا گرفتم اما
فرار کردم...
دویدم...
تند
پشت سرم آمد ، چاقو کشیدم روی شاهرگم گذاشتم ! گفتم میکشم! ولم کن...
دنبالم نیا...
آمد...
ایستادم...
نکشتم...
گفت اگر مُردی پس چرا روبروی من نشستی ؟ و پوزخندی زد
ساکت شدم
گفت معتادی؟ گفتم نه
گفت عاشقی؟ گفتم نه
ته دلش گفت پس چه مرگت است عوضی؟
ته دلم گفتم عاشقم ، معتاد هم شده ام ، ولی همش خمارم نشئگی ندارم.
گفتم اطرافیان آزارم میدهند...
پدرم...
مادرم...
احمقها...
گفت این داروها را بخور نفر بعد.
دویدم...
نا نداشتم...
بین راه بغض میکردم
با همه تلاش نتوانستم جلوی اشکها را بگیرم.
فحش دادم
نگاهم کردند...
گفتند همین شماها هستید که اسم اسلام را لکه دار کردید! گفتم ببخشید
یکی خواباندند بیخ گوشم ، یکی هم پدرخواباند
بازهم زندانی شدم
ته دل گفتم پس سند گرفتنتان چه بود بی شرفها؟
نتوانستم بدوم
ایستادم...
قدم زدم...
تمام شد قدمهایم
ایستادم
دوباره قدم زدم...
بازهم تمام شد...
(دنیا که به آخر نرسیده! اونم باباته ! عصبانی شده گفته گه خوردی که شاعری .
اما تو کم نیار
باید به سمت هدفت بدویی نه اینجور کسل و بی حال)
ندویدم...
سرنگم تمام شده بود ...
(پس کی تمام میشود؟
چیزی نمانده فقط چند صفحه
حالا چی نوشته؟
هیچی...)
ویرجینیا وولف میخواندم...
اتاقی از آن خود
نوشته بود زنی که میخواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد
گفتم میخواهم نویسنده بشوم اما داستان ننویسم
خندید
(روانی!)
تا خود کتاب فروشی دویدم...
نفس نفس میزدم...
آب میخواستم...
نبود...
اکسیژن مزه پختگی میداد
با دو برگشتم...
رفته بود...
گفتم قد بلند ، چشم و ابرو مشکی ، خوش قیافه نمیشناسیدش؟
گفتند غریبه ها اینجا جایی ندارن، شانس بیاری کاری به کارت نداشته باشن... هررری
ترسیدم
فرار کردم...
گریه کردم
در دلم اما
های های...
(تو که همش میرسی خونه اول! دختر این چه وضعشه؟!
ما که نمیدونیم چه مرگمون شده ، این شبای لعنتی که میشه یعنی آفتاب که غروب میکونه غمای همه دنیا هوارمیشن تو این دل صاب مرده!
خدا شاهده ما بچه های خوبی هسیم ذاتمون تیمیسه
خاکمون ناخالصی داشته
تو این دنیا سگ مصب یکی نی به ما بگه ابولی خرت به چند ؟)
رفتم جاییکه کارم نداشته باشند
که اهمیت نداشته باشم
نبود اما چنین جایی...
باز هم دویدم
فرار کردم...
در گوشم صدای هورا میامد شعار میدادند ...
زنده باد ...
مرگ بر...
دختری از لا به لای هیاهو داد میزد فرار کن فرار کن...
سرد بود...
مسکو نبود
صدای خش خش میامد ولی نه از برگها بلکه از جلدهای پلاستیکی کتابهای مدرسه!
دویدم...
نرسیدم
به هیچ جا
ایستادم
خسته شدم
خوابیدم...
با قرص
شبها با قرص خوابیدم
در خواب اما میدویدم...
پ.ن: فرار کن لولا ، فرار کن...