تبلیغات


__
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
11 بهمن 86 - 16:49
 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ایی ز امروزها،دیروزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم كه در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاك می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناكم نهند

 

بعد من ناگه به یكسو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی كاغذها و دفترهای من

 

در اتاق كوچكم پا می نهد

بعد من،با یاد من بیگانه ایی

در بر آیینه می ماند بجای

تار مویی،نقش دستی،شانه ایی

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شكیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ایی

خیره می ماند به چشم راهها

 

لیك دیگر پیكر سرد مرا

می فشارد خاك دامنگیر خاك!

بی تو،دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاك

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام ننگ

 

از فروغ فرخزاد

ارسال نظر برای لاگ
نظرها
نظری برای این لاگ ارسال نشده است.
__