درست مثل همون روزهای وحشت تنهایی ، سگ لرزه گرفتم...
خدایا...خدایا...داغونم...تنهام... دیگه تحمل این همه فاصله رو ندارم
چشمای من معصوم نیست...اون قدر که با دیدنت آرامش بگیرم
دست های من پاک نیست...اونقدر که اجازه لمست رو داشته باشم
قلبم گرفته...لجن بسته... اما بکر ...دست نخورده گذاشتمش برای تو
اما هنوز اشکام به همون روونیه سابقه...و قلمم...
نمی فهمم چرا این من...خودم...شدم عین فاصله...انگار تا وقتی هستم تقرب غیر ممکنه
من که نمی تونم ...مردش نیستم...تمومش کنم....تو بگو چی قراره از این بودن نصیبم بشه
چه سوز تردی می وزه...دستای گرمتو می خوام...
نیاز به حرارت دارم...توی این تاریکی چشمام سوزن سوزن می شه و بدنم مور مور
علامت بده ، من هرچند نو پا...مشتاق دویدنم...از زمین خوردن هام نا امید نشو
من می خوام توی آغوش ...نرم و راحت...جا بگیرم...و بخوابم...یه خواب پر از هوشیاری
بهت بیشتر از همیشه و هرگز....نیاز دارم