vaghean ghashangee 11 بهمن 86 - 12:06 |
وصیتنامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین ژرالدین دخترم اینجا شب است یك شب نوئل در قلعه كوچك من ، همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه برادر و خواهر تو و نه حتی مادرت .به زحمت توانستم بی آنكه این پرندگان خفته را بیدار كنم خودم را به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم .من از تو بس دورم .خیلی دور اما چشمانم كورباد اگر یك لحظه تصویر تو را از چشمخانه من دور كنند.تصویر تو آنجا روی میز هم هست.تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.اما تو كجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر،برروی آن صحنه پرشكوه تئاتر(( شانزه لیزه)) میرقصی،این را می دانم.چه سان است كه گویی در این ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور ،پر شكوه ،نقش آن شاهدخت ایرانی است كه اسیر خان تاتار شده است.شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش.اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر سستی آور گلهایی كه برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد ،در گوشه ای بنشین ،نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار،من پدر تو هستم ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم! وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه زیبای خفته در جنگل ، قصه اژده های بیدار در صحرا، خواب كه به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتمش : ((برو! من در رویاهای دخترم خفته ام )) رویا می دیدم بر روی آسمان كه می رقصید و می شنیدم تماشاگران را كه می گفتند: (( دختره رو می بینی ؟این دختر همان دلقك پیره! اسمش یادته ؟ چارلی!)) آری من چارلی هستم. من دلقك پیری بیش نیستم .امروز نوبت توست برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو امروز در جامه حریر شاهزادگان میرقصی. این رقص ها و بیشتر از آن كف زدن های تماشاگران، گاه تو را به آسمانها خواهد برد.برو ! آنجا هم برو ! اما گاهی هم روی زمین زندگی مردمان را تماشا كن ! زندگی آن رقاصه های دوره گرد كوچه های تاریك را ، كه با شكم گرسنه می رقصند و با پاهایی كه از بینوایی می لرزند. من یكی از ایشان بودم.ژرالدین ! درآن شبها، درآن شبهای افسانه ای كودكی،كه تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم . در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم : (( چارلی! آیا این بچه گربه تو را خواهد شناخت ؟ )) تو مرا نمی شناسی ژرالدین .از آن شبهای دور ، بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم .این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقك گرسنه ای كه در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می كرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بیخانمانی را كشیده ام و از اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد اما سكه صدقه رهگذرخودخواهی، آنرا می خشكاند، احساس كرده ام،با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنكه بمیرند باید حرفی زد، داستان من به كار تو نمی آید.از تو حرف بزنم! به دنبال نام تو، نام من است :چاپلین! با همین نام ،چهل سال پیشتر مردم روی زمین را خنداندم وبیشتر از آنچه آنها خندیدند ،خود گریستم. ژرالدین در دنیایی كه تو در آن زندگی می كنی ،تنها رقص و موسیقی نیست .نیمه شب هنگامی كه از سالن پر شكوه تئاتر بیرون می آیی ،آن تحسین كنندگان ثروتمند را یكسره فراموش كن ،اما حال آن راننده تاكسی را كه تورا به منزل می رساند بپرس .حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت چك بكش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار.به نماینده خود در بانك پاریس دستور داده ام، فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول كند. اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی .گاه به گاه با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد.مردم را نگاه كن و دست كم روزی یكبار با خودت بگو : ((من هم یكی ازآنان هستم.)) تو یكی از آنها هستی دخترم ،نه بیشتر! هنر پیش از آنكه دو بال پرواز به انسان بدهد ،اغلب دو پای او را هم میشكند.وقتی به آنجا رسیدی كه یك لحظه صحنه را ترك كنی،با اولین تاكسی خودت را به حومه شهر پاریس برسان.من آنجا را خوب می شناسم و از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری كولیان بوده است .در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید،زیباتر از تو ، چالاك تر از تو،مغرور تر از تو،آنجا از نورافكنهای تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.نور افكن رقاصگان كولی ،تنها نور ماه است.خوب نگاه كن! آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف كن دخترم! همیشه كسی هست كه بهتر از تو می زند و این را بدان كه در خانواده چارلی، هرگز كسی آنقدر گستاخ نبوده است كه به یك كالسكه ران ،یا یك گدای كنار رود سن ناسزایی بدهد. من خواهم مرد و تو خواهی زیست.امید من همه آن است كه هرگز در فقر زندگی نكنی .همراه این نامه یك چك سفید برایت می فرستم،هر مبلغی كه می خواهی بنویس و بگیر.اما همیشه وقتی دو فرانك خرج می كنی با خودت بگو: (( سومین فرانك مال من نیست ،این باید مال مرد گمنامی باشد كه امشب به یك فرانك نیاز دارد.)) جستجویی لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت .اگر از پول با تو حرف می زنم ،برای آن است كه از نیروی فریب این بچه های شیطان ،خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرك زیسته ام و همیشه و هر لحظه، به خاطر بندبازانی كه از روی ریسمانی نازك راه می روند،نگران بودم.اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می كنند .شاید كه شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد .آن شب این الماس ریسمان نااستوارتر خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ،همیشه سقوط می كنند. دل به زر و زیور مبند ،زیرا بزرگترین الماس این جهان،آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ،با او یك دل باش .به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد.او عشق را بهتر از من می شناسد و برای تعریف یكدلی، شایسته تر از من است.كار تو بس دشوار است . میدانم ،برروی صحنه ،جز تكه ای حریر نازك بدن تو را نمی پوشاند،به خاطر هنر می توان لخت و عریان بر روی صحنه رفت و پوشیده تر و باكره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچكس دیگر در این جهان وجود ندارد كه شایسته آن باشد كه دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان كند.برهنگی بیماری عصرماست ومن پیرم و شاید كه حرفهای خنده دار می زنم.اما به گمان من تن عریان تو باید مال كسی باشد كه روح عریانش را دوست می داری. بدنیست اگراندیشه های تو دراین باره مال ده سال پیش باشد،مال دوران پوشیدگی ! نترس! این ده سال تو را پیرترنخواهد كرد.به هر حال امیدوارم كه تو آخرین نفری باشی كه تبعه جزیره لختیها می شوی. می دانم كه پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با هم دارند.با من با اندیشه های من جنگ كن دخترم! من از كودكان مطیع خوشم نمی آید.با این همه پیش از آنكه اشكهای من این نامه را تر كند، می خواهم یك امید به خود بدهم : امشب شب نوئل است ، شب معجزه است! و امیدوارم كه معجزه ای رخ دهد ، تا تو آنچه را من می خواستم بگویم، دریافته باشی. چارلی دیگر پیر شده است،ژرالدین.دیر یا زود ،باید به جای آن لباسهای رقص ،روزی هم لباس عزا بپوشی و بر مزار من بیایی.حاضر به زحمت تو نیستم.تنها گاهگاهی ،چهره خودت را در آینه ای نگاه كن.آنجا مرا خواهی دید. خون من در رگهای توست.امیدوارم حتی آن زمان كه خون در رگهای من می خشكد،چارلی را پدرت را فراموش نكنی.من فرشته نبودم اما تا آنجا كه در توان من بوده سعی كردم انسان باشم.تو نیز تلاش كن! رویت را می بوسم. چارلی چاپلین سال 1964 ساعت 2بامداد
|
نظرها









