userinfo close

پیام های کوتاه

نادر م , namoha
az cloob falsafe eslami didan farmaiid
1 سال پیش
   
  شبنم   ساره  , paridokht23
سلام دوست عزیز . تولدت مبارک باشه . انشالله که همیشه سلامت و شاد و موفق باشی .
2 سال پیش
   
شبنم  شبنم , shabnam13
دوست عزیز تولدت مبارک
2 سال پیش
   
پاسخگوی  اخلاق و تربیت , p_akhlaghi
تولدت مبارک
2 سال پیش
   
حسین مطلوبی , hossein_rasad
تولدت مبارک داداش گلم
2 سال پیش
   
sms blast
در ازل پرسید از روحم خداوند جلی-آنچه ذوقت را خوش آید كن عیان و منجلی-من زدم بر هم سكوت دل سكوت هستی ام-نعره زد آنگه وجودم یا علی و یا علی و یا علی

علیرضا محمدزاده

peyman11

مرد 32 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
6 سال و 1 ماه و 4 روز سن کلوبی ،
مرغ باغ ملكوتم نیم از عالم خاك چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
 
17:56 1388/01/23
شرح ابیات سبعه خواجه طوسى در اقسام و مراتب موجودات‏
                      
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم الحمد للّه وحده و الصلوة على رسوله و آله الطاهرین.
و بعد، این چند كلمه‏اى است در شرح ابیات سبعه كه حكیم كامل و استاد فاضل نصیر الدین محمد طوسى در شرح اقسام موجودات نظم فرموده، امید كه به نظر اصحاب حكمت برسد و به درجه قبول واصل گردد و اللّه الموفق.
البیت الاول‏
          موجود منقسم به دو قسم است نزد عقل             یا واجب الوجود و یا ممكن الوجود


التفسیر
معنى موجود همه كس را معلوم است «1» و اندر خاطرها مفهوم، او مرتسم بى‏مقدمه شى‏ء دیگر، و آن را حد نتوان كرد، و به چیزى دیگر شناخت كه از موجود شناخته‏تر باشد، مگر آنكه دور پدید آید. چنانكه گویند كه موجود آن است كه فاعل و منفعل تواند بود. و فاعل را بدان حد كرده‏اند كه «موجودى است كه اندر موجود دیگر تأثیر كند». و منفعل را بدان كه «از موجود دیگرى پذیراى وجود شود». پس مر این هر دو را به موجود حد توان كرد. و چون موجود را بدان دو حد كنند دور لازم آید، و از این روى همه مردم حقیقت را بشناسند بى‏مقدمه معرفت حقیقى دیگر. و
                    
خواجه ابو على سینا در كتاب شفا گوید: و انا الى هذه الغایة لم یتّضتح لى ذلك الا بقیاس لا غیر. و همچنین جز این، موجود را به هر چه حد كرده آید دور لازم شود.
و معنى قسمت آن بود كه مفهوم كلى را به امور مختلفه مقید سازند، تا از هر قیدى فردى حاصل آید كه قسم آن مفهوم كلى بود.
و عقل را باشتراك چند معنى است، چنانچه خواجه ابو نصر، كه حكیم دوم «1» است، اندر رساله عقل بدان اشاره فرمود. و مراد اندر اینجا عقل نظرى است «2»، كه نفس مردم از مبادى عالیه منفعل گردد، و بدان، صور موجودات اندر لوح خاطر او صورت پذیرد، فلامحاله آن قوتى بود از قواى نفس مردم.
و چون این معانى تمهید یافت گوییم كه هر آنچه موجود است به به حسب عقل و تجویز او، اگر چنان است كه هرگاه اعتبار او نمایند از جهت ذات و حقیقت، وجود و هستى او را لازم باشد و نیستى بر او ناروا، این چنین موجود را واجب الوجود بذاته خوانند. و اگر چنان باشد كه چون آن را از جهت ذات اعتبار كنند، هستى و نیستى بر او روا باشد و هیچكدام لازم نبود، آن را ممكن الوجود نامند. و از این لازم آید كه واجب الوجود را علت نبود، و ممكن الوجود اندر وجود و عدم به علت حاجتمند باشد و بخود نه موجود بود. و اگر نه، واجب الوجود باشد و نه معدوم، و اگر نه، مستحیل الوجود باشد نه ممكن الوجود.


بسم اللّه الرّحمن الرّحیم الحمد للّه وحده و الصلوة على رسوله و آله الطاهرین.
و بعد، این چند كلمه‏اى است در شرح ابیات سبعه كه حكیم كامل و استاد فاضل نصیر الدین محمد طوسى در شرح اقسام موجودات نظم فرموده، امید كه به نظر اصحاب حكمت برسد و به درجه قبول واصل گردد و اللّه الموفق.
البیت الاول‏
          موجود منقسم به دو قسم است نزد عقل             یا واجب الوجود و یا ممكن الوجود


التفسیر
معنى موجود همه كس را معلوم است «1» و اندر خاطرها مفهوم، او مرتسم بى‏مقدمه شى‏ء دیگر، و آن را حد نتوان كرد، و به چیزى دیگر شناخت كه از موجود شناخته‏تر باشد، مگر آنكه دور پدید آید. چنانكه گویند كه موجود آن است كه فاعل و منفعل تواند بود. و فاعل را بدان حد كرده‏اند كه «موجودى است كه اندر موجود دیگر تأثیر كند». و منفعل را بدان كه «از موجود دیگرى پذیراى وجود شود». پس مر این هر دو را به موجود حد توان كرد. و چون موجود را بدان دو حد كنند دور لازم آید، و از این روى همه مردم حقیقت را بشناسند بى‏مقدمه معرفت حقیقى دیگر. و
                     
خواجه ابو على سینا در كتاب شفا گوید: و انا الى هذه الغایة لم یتّضتح لى ذلك الا بقیاس لا غیر. و همچنین جز این، موجود را به هر چه حد كرده آید دور لازم شود.
و معنى قسمت آن بود كه مفهوم كلى را به امور مختلفه مقید سازند، تا از هر قیدى فردى حاصل آید كه قسم آن مفهوم كلى بود.
و عقل را باشتراك چند معنى است، چنانچه خواجه ابو نصر، كه حكیم دوم «1» است، اندر رساله عقل بدان اشاره فرمود. و مراد اندر اینجا عقل نظرى است «2»، كه نفس مردم از مبادى عالیه منفعل گردد، و بدان، صور موجودات اندر لوح خاطر او صورت پذیرد، فلامحاله آن قوتى بود از قواى نفس مردم.
و چون این معانى تمهید یافت گوییم كه هر آنچه موجود است به به حسب عقل و تجویز او، اگر چنان است كه هرگاه اعتبار او نمایند از جهت ذات و حقیقت، وجود و هستى او را لازم باشد و نیستى بر او ناروا، این چنین موجود را واجب الوجود بذاته خوانند. و اگر چنان باشد كه چون آن را از جهت ذات اعتبار كنند، هستى و نیستى بر او روا باشد و هیچكدام لازم نبود، آن را ممكن الوجود نامند. و از این لازم آید كه واجب الوجود را علت نبود، و ممكن الوجود اندر وجود و عدم به علت حاجتمند باشد و بخود نه موجود بود. و اگر نه، واجب الوجود باشد و نه معدوم، و اگر نه، مستحیل الوجود باشد نه ممكن الوجود.
و هر چه واجب الوجود بود، متغیر نشود و از عدم به وجود و از
                      
وجود به عدم نرود. چه آنچه مقتضاى ذات بود، از ذات مفارقت ننماید.
و اكثر آنچه ما را محسوس است متغیر است نه ثابت، فلا محاله هیچیك از اینها واجب الوجود نباشد، بلكه وجود، ایشان را ممكن بود. و هر ممكنى به علت موجود شود. و همه ممكنات همین حكم را دارد، خواه آنكه متناهى باشد و خواه آنكه نه متناهى باشد. و آنچه از همه ممكنات خارج افتد و علت وجود آنها شود، جز واجب نباشد. پس چون وجود ممكن درست آمد، وجود واجب نیز درست آمده بود.
البیت الثانى‏
          ممكن دو قسم گشت یقین: جوهر و عرض             جوهر به پنج قسم شد اى ناظم عقود


التفسیر
یقین علمى بود كه با واقع برابر باشد و ثابت و جازم بود، چنانكه به تشكیك اهل شغب و جدل زایل نگردد.
پس گوییم كه هر چه ممكن بود اگر نه به موضوع قایم بوده باشد آن را جوهر خوانند، و اگر هستى او به موضوع درست و راست شود آن را عرض نامند. و موضوع محلى بود كه به حال محتاج نباشد، چون جسم كه به گرمى اندر هستى خود احتیاج ندارد و گرمى را بى او وجود روا نبود.
و از این لازم آید كه اگر چیزى به محلى اندر بود كه آن محل اندر وجود بدان حال احتیاج داشته باشد، آن نه عرض باشد، بلكه به جوهر نه سزاوار و اندر خور باشد.
البیت الثالث‏
          جسم و دو اصل او كه هیولى و صورتند             پس نفس و عقل، وین همه را یاد گیر زود


                    التفسیر
اندر آن بیت اشاره بدان رفت كه جوهر بر پنج نوع است بر سبیل اجمال، و اندر این بیت آن را تفصیل داد:
و جسم جوهرى است كه در او سطبرى و درازى و پهنى فرض توان كرد، و وجود او را به برهان بیان نشاید نمودن، چه برهان از اولیات فراهم آید كه اوایل آن، محسوسات جسمانى است.
و هیولى جوهرى است كه جسم بدان بقوه باشد.
و صورت جوهرى است كه جسم بدو از سرحد قوه به فعل گراید.
و این هر دوان اصل جسم‏اند كه جسم از آنها فراهم آمده.
و گروهى را گمان آن است كه اصل جسم جوهرى است كه هیچ گونه پذیراى قسمت نباشند، نه از روى حس و نه از راه وهم. و حكیم بزرگ «1» این رأى را به چند برهان باز پس زده، و ما به یكى از آنها اشارتى كنیم و گوییم كه چون خطى را فرض كنند كه از اجزاى فرد مركب باشد، چون آن را تنصیف نمایند لازم آید كه آن جزء میانین به دو نیم شود، یا آنكه خط را به دو نیمه نتوان كرد. و به اقلیدس این معنى مبرهن شده و كسى آن را انكار نیارد كردن. و چون این رأى باطل شد و دانسته آمد كه جسم به ذات خود نه متصل است و نه منفصل، و قابل است مر اتصال «2» را، و نشاید كه اتصال قابل انفصال باشد، چه، باید كه قابل با مقبول جمع آید، و اتصال و انفصال جمع نیارد شد.
پس بذات، گوهر جسم چیز دیگرى بود كه قابل باشد مر اتصال را و مر انفصال را كه آن را هیولى نامند، و جسم بدان بقوه باشد و به صورت بفعل آید. و جسم از هر دوان مركب و مؤلف.
                      
اما عقل جوهرى است كه به ذات و كردار خویش از آمیزش ماده منزه است و حكیم بزرگ را [برهان‏] بر وجود او بسیار است و یكى از آن جمله به دو مقدمه صورت گیرد:
مقدمه اول آنكه هرگاه علت واحد باشد و اندر او تعدّد و تكثّر نبود، لازم بود كه معلول نیز منحصر باشد اندر یكى. اگر علت واحد بود و معلول متعدد، علت را به هر كدام از آنها نسبتى بود خاص كه به دیگرى نبود. و مبدأ این دو نسبت اگر به ذات اندر بود لازم آید كه ذات علت نه واحد باشد، و اگر نه به ذات اندر بود، این سخن باز پس رود تا آنكه تسلسل لازم آید و مع ذلك وجود هیچكدام از آن دو معلول متعین نباشد.
مقدمه دوم آنكه واجب الوجود واحد است به ذات خود، و نه مركب است از جنس و فصل اندر عقل، و نه از اجزاى مقدارى، و نه از معانى و همانى.
و دلیل بر این آن است كه هر چه مركب است، به هر نحو كه تصور كرده آید، هر آینه ذات او اندر وجود و قوام به اجزا اندر بند باشد، پس بدان اجزا واجب بود نه به ذات خود.
و چون این مقرر شد گوییم كه معلول نخستین خداوند- جل جلاله- را روا نبود كه متعدد باشد، و از این لازم آید كه آن نه جسم باشد كه از ماده و صورت مولف است، و نه صورت كه اندر تقوم به ماده محتاج است و نه مادّه كه اندر وجود به صورت متعلق است، و نه نفس كه وجود او از پس جسم است. و هر چه چونین بود آن را عقل گویند. و اوّل مخلوقات ایزد- جل جلاله- اوست چنانچه پیغمبر- صلى اللّه علیه- فرمود: اوّل ما خلق اللّه العقل «1»
اما نفس جوهرى است كه به خودى خود از ماده و آمیزش آن معرى است، و بفعل بدان محتاج، از آنكه نشاید كه ذات مردم عرض بود،
                  
كه عرض آن است كه مقبول و محمول چیزى دیگر باشد، و نفس مردم قابل و حامل مدركات است كه صورتى از او نرود و دیگرى اندر آید، و این منافى معنى عرض است. و چون نفس مردم معنى بسیط را مى‏داند و صورتش اندر او مرتسم مى‏گردد، نشاید كه حقیقت مردم مركب بود تا لازم آید آن معنى واحد مركب باشد كه از انقسام حال منقسم مى‏شود و از این لازم آید كه ذات مردم مجرد باشد نه مادى، و بفعل بدان حاجتمند است، چه احساس به حواس مى‏كند و تحریك به عضلات و اعصاب.
البیت الرابع و الخامس‏
          نه گشت باز جنس عرض، این دقیقه را             اندر خیال نظم به من عقل مى‏نمود
          كمست و كیف و این و متى و مضاف و وضع             پس فعل و انفعال دگر ملك‏اى و دود


التفسیر
اقسام عرض بر نه گونه است:
اول كمّ و كم آن بود كه به ذات خود پذیراى قسمت باشد، چون خط و سطح و مقدار جسم جوهرى كه آن را جسم تعلیمى خوانند، و زمان كه مقدار گردش سپهر اعظم است، و عدد كه از جمله وحدات مركب است.
و وجود همه این اقسام روشن است، مگر وجود جسم تعلیمى و زمان.
امّا وجود جسم تعلیمى آن راست كه چون پارچه مومى را گرد سازند، پس سه گوشه و چهار گوشه كنند، فلا محاله حقیقت جسمیه و جوهریه آن- كه به صورت مومى متعلق است- بنماند و مقدار جسمى و كمیت آن و زایل و غیر ثابت باشد.
                     
امّا وجود زمان آن راست كه هر چه پاره‏اى از آن برود و پاره‏اى دیگر بیاید، و از آن چیزى كم باشد و چیزى دیگر افزون، و به ماضى و مستقبل و حال منقسم گردد، او را از وجود چاره نبود.
دوم كیف و كیف عرضى بود كه به ذات خویش اقتضاى قسمت و نسبت ننماید، چون سیاهى كه قابض بصر است، و سپیدى كه مفرق آن است، و طبع تندرستان در مزاج تنومندان بودن، و همچنین از این مقوله باشد گرمى كه جمع كند مشاكلات را و تفریق كند مختلفات را، و سردى كه به ضد این باشد، و ترى كه مقتضى باشد سهولت تشكل را، و خشكى كه به ضد این باشد، و روانى كه بدان اشیاء سیلان كنند، و بستگى كه به ضد این بود، و گرانى كه بدان جسم به مركز عالم برسد، و سبكى كه خواهد كه جسم به زبر آسمان ماه برساند، و میل كه سبب اول حركت بود، و همچنین روشنى و تاریكى و آوازها و مزه‏ها و بویها. و از این مقوله بود علوم تصورى و تصدیقى، خواه آنكه یقینى بود و خواه آنكه نبود، و قدرت و توانایى و الم و لذت و اراده و كراهت و بیمارى و تندرستى و استقامت و انحنا و تقعیر و تشكیل و جفتى و طاقى.
سیم این بود و این بودن جسم است اندر مكان، و نسبت اوست بدان، چون بودن مردم اندر خانه.
چهارم متى و متى بودن اشیاء است اندر زمان، چون بودن نوح اندر طوفان. و متى همیشه سیلان كند، و این دو گونه بود: سیّال كه متحرك را اندر حركت بود، و غیر سیّال كه جسم ساكن را باشد. و تقدم مكانى و زمانى از اینجا خیزد.
پنجم مضاف و مضاف عرضى است كه اقتضا كند نسبت را به چیزى دیگر به ذات خود. و آن را تعقل نتوان كرد مگر آنكه آن دیگرى را تعقل                      
كنند، چون پدرى و پسرى، كه پدرى را بى‏پسرى، و پسرى را بى‏پدرى تعقل نتوان كرد.
ششم وضع و وضع هیئتى است كه عارض مى‏شود مر جسم را چون اجزاى او با یكدیگر قیاس كرده آید، یا با غیر از آنچه بدان محیط شده باشد یا محاط، چنانچه مردم را افتد در برخاستن و نشستن، و سپهر را اندر گردیدن و برآمدن و فرو شدن.
هفتم فعل و فعل تأثیر است اندر غیر خود بر اتصال قار، چنانچه تش راست اندر وقت گرم كردن آب.
هشتم انفعال و انفعال قبول تأثیر است از غیر خود بر اتصال غیر قار، چنانچه آب راست در هنگام پذیرفتن گرمى آتش.
نهم ملك و ملك نسبیت است مر اشیاء را به هیئتى كه از نسبت آنها ملاصقات حاصل آید، چون نسبت مردم به جامه كه اندر بر دارد «1».
البیت السادس‏
          اجناس كائنات مقولات عشر دان             ده گشت كم از این نه برین دیگرى فزود


التفسیر
مقولات عشر اجناس همه مخلوقات است، و موجودى از آن بیرون نیست استقراء تام را، و هر یك را مفهومى است جز آنكه دیگرى راست.
             
و قول عرض بر همه، قولى است عرضى نه ذاتى، چه اثبات عرضیّت آنها به برهان شود، و همه را توان شناخت بى‏آنكه مفهوم عرض شناخته آمده باشد. پس عرض به ذات ایشان داخل نبود. و اقسام جوهر را بحقیقت نتوان شناخت تا معنى جوهر شناخته نبود. و این مقولات هر كدام جنسى است از اجناس عالیه، و به زیر چیزى اندر نیستند مگر به عرض، از اینكه جز وجود و وحدت و شى‏ء را به یك معنى شامل نیست، و ما حقایق همه را بشناسیم، و اگر چه وجود و وحدت و شى‏ء و آنچه بدان ماند نشناخته باشیم، و این خاصیت ذات و ذاتى باشد، چه نوع را بى‏جنس نتوان دانست.
البیت السابع‏
          پس واجب الوجود كزین ده منزهست             كو بودنش از آن كه ازینها یكى نبود


التفسیر
دانسته آمد كه همه مقولات داخل‏اند در تحت ممكن، پس نشاید كه واجب الوجود- جل جلاله- بدان متصف گردد، و اوست ایزد پاك- جل جلاله- علت همه ممكنات، چه ممكن را از واجب اندر وجود چاره نیست، چنانكه ممكن را نیز از تركیب گزیرى نیست، كه هر یك ذاتى است كه بدان به قوت است، و وجودى كه بدان به فعل آمده. و واجب به ذات خود موجود است نه به ارتباط به چیزى دیگر. و وجود او از ذاتش جدا نیست. و از این نیز لازم آید كه واجب از آنكه یكى از مقولات بر او محمول شود منزه باشد.
گروهى از محدثان ببرهان دانستند كه عقل و نفس، و سیاهى و سپیدى، و ماده و صورت، بسیطاند. و بسیط آن است كه او را جزء نبود، و چون او را جزء نبود جنس نبود. پس برخى از پس ایشان اندر آمدند و جواب دادند كه عقل و نفس و صورت و ماده اندر خارج مركّب نیستند، و بعقل مركب‏اند از جنس و فصل. و ندانسته‏اند كه هر چه را
                      جنس و فصل است در خارج مركب است، چون عقل و نفس كه جنس ایشان جوهر است، و تمایز هر یك به فصل منوّع است، چه عقل همه عاقلان گواهى دهد كه جوهر به خارج عقل ما موجود است و جوهر معقول از آن جوهر خارج برداشته شده، و فصل منوع عقل و نفس كه به ذهن اندر است از جزء عقل و نفس برداشته شده، چه اگر مطابق عقل همان مطابق جوهریه بود، لازم آید كه عقل با نفس یكى گردد، و بدیهه خلاف این گواهى دهد. پس مطابق عقل بعینه مطابق جوهر نیست كه جوهر در نفس، كه نه عقل است، یافت مى‏شود و عقل اندر او یافت نمى‏شود و چون گویند كه عقل و آنچه بدان ماند در خارج مركب نیست، مراد این است كه هر دو مبدأ كون ایشان- كه مادت و صورت است- در حقیقت و ذات ایشان موجود نیست. و از این لازم نبود كه او را مبدأ قوام نبود.
و فرق میانه مبدأ كون كه آن ماده است مر شى‏ء را، و جنس را كه مبدأ قوام است، آن است كه مبدأ كون هیولى مقدم است بر وجود صورت كائن و از صورتى به صورتى نقل كند و از كونى به كونى. اما جوهر كه مبدأ قوام عقل است، كه جنس است بمثل، نه چنان است كه مقدم بر فصل عقل باشد، كه گاه از نفس به عقل گراید، و گاهى از عقل به نفس رود.
و همچنین است سخن اندر ماده و صورت، چه جوهر كه در هیولى است از نوع هیولى بیرون نیاید و پذیرا شود فصل عقل را تا نوع عقل شود.
و همچنین در اقسام دیگر از مقولات، كه مقدار از نوع خط بیرون نیاید و سطح گردد، و نه لون از سواد بیرون آید و پذیراى فصل بیاض گردد.
و بالجمله هر چه بجز «رب الارباب» است از موجودات عینى، او را از تركیب چاره نیست. و ایزد از مثابه همه معرى و مقدس- تعالى شأنه و جل جلاله.
تمت بالخیر و السعادة على ید مؤلفها كافى بن محتشم القاینى ختم اللّه له بالحسنى.


                        رسائل عرفانى و فلسفى حكیم قاینى،




  • ارسال کامنت(0)
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.