userinfo close

پیام های کوتاه

نادر م , namoha
az cloob falsafe eslami didan farmaiid
1 سال پیش
   
  شبنم   ساره  , paridokht23
سلام دوست عزیز . تولدت مبارک باشه . انشالله که همیشه سلامت و شاد و موفق باشی .
2 سال پیش
   
شبنم  شبنم , shabnam13
دوست عزیز تولدت مبارک
2 سال پیش
   
پاسخگوی  اخلاق و تربیت , p_akhlaghi
تولدت مبارک
2 سال پیش
   
حسین مطلوبی , hossein_rasad
تولدت مبارک داداش گلم
2 سال پیش
   
sms blast
در ازل پرسید از روحم خداوند جلی-آنچه ذوقت را خوش آید كن عیان و منجلی-من زدم بر هم سكوت دل سكوت هستی ام-نعره زد آنگه وجودم یا علی و یا علی و یا علی

علیرضا محمدزاده

peyman11

مرد 32 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
6 سال و 1 ماه و 4 روز سن کلوبی ،
مرغ باغ ملكوتم نیم از عالم خاك چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
 
10:06 1387/09/6

چرا فلسفه می‏آموزیم؟(1)

چکیده

دشمنان فلسفه دو دسته‏اند: سیاست‏مداران مدافع وضع موجود و سوفسطاییان مدافع درک همگانی. اکنون گروهی از سوفسطاییان طرفدار سنت و سیاست‏اند و گروهی به نام فلسفه ضد فلسفه را ترویج می‏کنند. در عالم اسلام مخالفت فقیهان و متکلمان با فلسفه منجر به سازگاری بیشتر فلسفه با اسلام شد. در غرب علم‏گرایان با بی‏مهری به فلسفه نگریسته و آن‏را امری بی‏فایده می‏خوانند حال آنکه ریشه خودشان و تمدن امروز در فلسفه جدید بعد از دکارت رشد و نمو پیدا کرده است.

کلید واژه‏ها

فلسفه، سوفسطاییان، متکلمان، پوزیتیویست‏ها.

چرا فلسفه می‏آموزیم؟ اگر از من به عنوان دانشجوی فلسفه بپرسند که چرا فلسفه خوانده‏ام و بخواهم از موضع شخصی به این پرسش پاسخ بدهم می‏گویم که از این بابت خدا را شکر می‏کنم و اگر می‏شد که دوباره جوانی را از سر گیرم باز هم فلسفه می‏خواندم. نمی‏گویم از همه گذشته خود راضی‏ام یا هر چه کرده‏ام بجا و درست بوده است؛ اما من از اینکه فلسفه خوانده‏ام خشنودم و اگر فلسفه نمی‏خواندم نمی‏دانستم که چه می‏کردم و چه بر سرم می‏آمد. گاهی فکر می‏کنم که اگر در پناه فلسفه نبودم تاب تحمل بسیاری از دردها را که در زندگی آزموده‏ام، نداشتم. فلسفه هم پناهگاه بوده و هم دردها را قابل تحمل کرده است. مپندارید که می‏گویم فلسفه وسیله تفنن بوده است.


چرا فلسفه می‏آموزیم؟(1)

چکیده

دشمنان فلسفه دو دسته‏اند: سیاست‏مداران مدافع وضع موجود و سوفسطاییان مدافع درک همگانی. اکنون گروهی از سوفسطاییان طرفدار سنت و سیاست‏اند و گروهی به نام فلسفه ضد فلسفه را ترویج می‏کنند. در عالم اسلام مخالفت فقیهان و متکلمان با فلسفه منجر به سازگاری بیشتر فلسفه با اسلام شد. در غرب علم‏گرایان با بی‏مهری به فلسفه نگریسته و آن‏را امری بی‏فایده می‏خوانند حال آنکه ریشه خودشان و تمدن امروز در فلسفه جدید بعد از دکارت رشد و نمو پیدا کرده است.

کلید واژه‏ها

فلسفه، سوفسطاییان، متکلمان، پوزیتیویست‏ها.

چرا فلسفه می‏آموزیم؟ اگر از من به عنوان دانشجوی فلسفه بپرسند که چرا فلسفه خوانده‏ام و بخواهم از موضع شخصی به این پرسش پاسخ بدهم می‏گویم که از این بابت خدا را شکر می‏کنم و اگر می‏شد که دوباره جوانی را از سر گیرم باز هم فلسفه می‏خواندم. نمی‏گویم از همه گذشته خود راضی‏ام یا هر چه کرده‏ام بجا و درست بوده است؛ اما من از اینکه فلسفه خوانده‏ام خشنودم و اگر فلسفه نمی‏خواندم نمی‏دانستم که چه می‏کردم و چه بر سرم می‏آمد. گاهی فکر می‏کنم که اگر در پناه فلسفه نبودم تاب تحمل بسیاری از دردها را که در زندگی آزموده‏ام، نداشتم. فلسفه هم پناهگاه بوده و هم دردها را قابل تحمل کرده است. مپندارید که می‏گویم فلسفه وسیله تفنن بوده است

نه، فلسفه مشغولیت و سلیقه فکری نیست و به روانشناسی اشخاص بازنمی‏گردد و آن‏را مایه تسکین و پناهگاه غفلت هم نباید دانست، هرچند که من این خلاف را مرتکب شده‏ام یا درست بگویم چون در پناه فلسفه بوده‏ام ابتلائات زندگی را تاب آورده‏ام. ما هر فلسفه‏ای را به فیلسوفی منسوب می‏کنیم؛ اما در حقیقت فلسفه به اشخاص تعلق ندارد یعنی این اشخاص نیستند که فلسفه را به وجود می‏آورند. فلسفه حقیقتی مستقل از اشخاص و فیلسوفان دارد و اشخاصی که به فلسفه تعرض می‏کنند فیلسوف می‏شوند. مقصود این نیست که بگوییم فلسفه مثل علم جدید ابژکتیو است و همان‏طور که سلیقه عالم و پژوهنده در پژوهش ابژکتیو اثری ندارد، فلسفه هم به‏کلی مستقل از فیلسوف است ولی نسبت فلسفه با فیلسوف مثل نسبت پژوهش با پژوهشگر نیست. فلسفه و فیلسوف با هم یگانه می‏شوند و نه‏فقط فیلسوف خود را در اختیار فلسفه قرار می‏دهد، بلکه فلسفه هم از اثر ذوق فیلسوف رنگ می‏گیرد. مثالی بزنیم. لفظ فلسفه نام کدام فیلسوف را به یاد می‏آورد؟ فیلسوف اول سقراط است. آیا فلسفه سقراط اثر فکر او نبود؟ پس چرا سقراط این اندازه شهرت دارد و به او احترام گذاشته می‏شود؟ سقراط عظمتی دارد که حتی نیچه هم به آن اشاره و گاهی هم به صراحت به آن اذعان کرده است. هیدگر که به استقلال تفکر از فیلسوف و متفکر قائل است، در ستایش سقراط گفته است: وقتی باد تفکر وزیدن می‏گیرد آنان که در معرض باد قرار دارند به مأمنی پناه می‏برند که از گزند باد در امان بمانند و در عین حال از آورده آن نصیبی بردارند اما سقراط در برابر باد تفکر برهنه می‏ایستاد و از خطر آن پروا نمی‏کرد و اگر پروا کرده بود به اعدام محکوم نمی‏شد. این بی‏پروایی سقراط از فلسفه منفک بود. سقراط حامل فلسفه نبود بلکه با فلسفه یگانه شده بود و از فلسفه پیروی می‏کرد. جرمش هم این بود و البته بزرگداشت او نیز بزرگداشت فلسفه است. درست بگوییم سقراط پدیدآورنده فلسفه نبود بلکه فلسفه، سقراط را سقراط کرد. رفتاری هم که با سقراط کردند به شخص او مربوط نبود. دوستی و دشمنی با سقراط دوستی و دشمنی با فلسفه بود و این دوستی و دشمنی از زمان سقراط تاکنون ادامه داشته است. از دوستان فلسفه فعلاً چیزی نمی‏گوییم اما دشمنی با فلسفه به طور کلی دو صورت داشته است.

کسانی که سقراط را محکوم کردند آتنی‏های مشهور و محترمی بودند. آن‏ها حتی اکنون هم بدنام نیستند. حتی در زمان ما هم کم نیستند کسانی که معتقدند آتن حق داشت که سقراط را بکشد. هگل هم این را می‏گفت. به نظر او سخنان سقراط نظام

مدینه آتن را متلاشی می‏کرد. شاید اریستوفانس هم وجود سقراط را خطرناک می‏دید که در نمایشنامه ابرها او را مورد طعن و اتهام قرار داد. مدعیان سقراط هم در ادعانامه خود اتهام‏های اریستوفانس را تکرار کردند. این‏ها برخلاف آنچه بعضی از تاریخ‏نویسان گفته‏اند غرض سیاسی نداشتند بلکه احساس می‏کردند که سقراط اساس مدینه آتن را به خطر می‏اندازد. آن‏ها مدافع وضع موجود بودند. سقراط مخالفان دیگری هم داشت که خود را سوفوس و آموزگار می‏دانستند و در زمان سقراط در آتن و بعضی دیگر از مدینه‏های یونان ظهور کرده بودند. سوفسطاییان با سقراط موافق نبودند اما از وضع موجود هم دفاع نمی‏کردند. آن‏ها چون مدافع درک و فهم همگانی بودند، کارشان به محافظه‏کاری می‏انجامید.

از آن‏زمان همواره این دو گروه با فلسفه مخالف بوده‏اند و این هر دو گروه به خصوص در زمان ما قدرت و نفوذ بیشتر پیدا کرده‏اند. شاید فلسفه معاصر هم بنیان چندان مستحکمی نداشته باشد ولی به هرحال از وضعی که در آن به سر می‏بریم می‏پرسد و پیداست که این پرسش کسانی را که به این عهد و وضع تعلق خاطر دارند آزرده می‏کند و به دفاع وا می‏دارد. در زمان ما سوفسطاییان دو گروه شده‏اند. گروهی به طرفداران رسم و سنت و سیاست موجود پیوسته‏اند و گروه دیگر به نام فلسفه سخن می‏گویند و می‏نویسند. این‏ها حرف‏های مشهور و شبه‏علمی و شبه‏فلسفی را جانشین فلسفه حقیقی می‏دانند. وقتی ضد فلسفه، فلسفه خوانده می‏شود قهرا تمییز سوفسطایی از فیلسوف دشوار می‏شود.

سوفسطایی در نظر ارباب منطق کسی است که مقدمات قیاس‏هایش قضایای موهوم است، ولی این وصف قدری انتزاعی است. از زمان انتشار کتاب سفسطه ارسطو سوفسطایی را با تعریفی که در این کتاب آمده است می‏شناسند. تعریف ارسطو نادرست نیست اما سوفسطاییان قبل از ارسطو و امثال پروتاگوراس و گرگیاس، معلمان و قانون‏نویسان بزرگ زمان خود بودند. آن‏ها اگر از یک جهت با سقراط مخالف بودند از جهت دیگر به او شباهت داشتند. آن‏ها معلم بودند و خود را سوفوس یعنی دانشمند می‏خواندند و در میان مردم هم به همین عنوان شناخته می‏شدند. آن‏ها اهل ظاهر بودند. آن‏ها نادان نبودند اما با فلسفه و بحث در ماهیت مخالف بودند. آن‏ها از آن جهت با فلسفه مخالف نبودند که آن‏را با مقبولات و مشهورات زمان خود منافی می‏دانستند، زیرا خودشان نیز بعضی مشهورات را نمی‏پسندیدند. سوفسطاییان زبان خطابه را در برابر زبان فلسفه قرار دادند و زبان خطابه با زبان ملیتوس (کسی که سقراط را به دادگاه

خواند و او را متهم کرد) که مخلوطی از زبان سیاست و زبان عادی بود، متفاوت است. از زمان سقراط تاکنون فلسفه با این دو صورت مخالفت مواجه بوده است. در عالم اسلامی هم هر دو گروه مخالف فعال بودند؛ اما مرزبندی مخالفان فلسفه در دوره اسلامی حقیقتا مشکل است. در آغاز ورود فلسفه یونانی بعضی از نحویان و فقیهان و دانشمندان با ورود منطق به عالم اسلامی مخالفت کردند و حتی منطق را زندقه خواندند.

ابوسعید سیرافی با متی‏بن موسی، استاد منطق زمان خود مناظره کرد و گفت: ما که علم نحو داریم به منطق نیاز نداریم. نمی‏دانم مخالفت ابوسعید سیرافی را از کدام سنخ مخالفت بدانیم. مخالفت سوفسطایی با مخالفت کسی که نگران ایجاد تزلزل در سنن و اعتقادات و رسوم است؟ ابوسعید سیرافی نحوی و ادیب و فقیه بود و نگران بود که مبادا زبان منطق جای زبان اعتقادات و ادب را بگیرد یا در آن دگرگونی پدید آورد. به عبارت دیگر ابوسعید می‏پنداشت که منطق به شریعت آسیب می‏رساند. ابوسعید در مسائل وارد نشد. سخن او این بود که عالم دین نیازی به فلسفه ندارد. اگر در عالم اسلامی کسی را نمی‏شناسیم که نام سوفسطایی داشته باشد می‏پنداریم که سوفسطایی نداشته‏ایم. از زمان ارسطو تا دوران معاصر جز معدودی مثل شیلر انگلیسی کسی خود را سوفسطایی نخوانده است و شاید این بدان جهت باشد که افلاطون و ارسطو نام سوفسطایی را زشت کرده‏اند. پس شاید بهتر باشد این عنوان را به‏کسی اطلاق نکنیم، به خصوص که تا دوره معاصر که سوفیسم دوباره در زمین علم و فلسفه روییده است، رجوع به مبادی و آراء پروتاگوراس و گرگیاس رسم نبوده است. به هرحال مخالفت‏های امثال نوبختی و محمد زکریای رازی و ابوریحان بیرونی و نظام‏الملک و خاقانی ناشی از توجه و رجوع به آراء غیریونانی است و گاهی نیز به مخالفت‏های متکلمان شباهت دارد. مشهورترین و مؤثرترین مخالفت کلامی با فلسفه مخالفت غزالی و امام فخر رازی است ولی این دو در حقیقت با فلاسفه مخالفت کردند و نه با فلسفه و برخلاف این قول مشهور که اینان به فلسفه اسلامی لطمه بزرگ وارد کردند، به بسط فلسفه مدد رساندند و مهمترین اثر مخالفتشان این بود که زمینه سازگاری بیشتر فلسفه را با عالم اسلامی فراهم آوردند. فلسفه در دوره اخیر با اعتقادات دینی جمع شده است و فیلسوفان غالبا در زمره علمای دین بوده‏اند مع‏هذا فلسفه همچنان در موضع دفاع و از اطراف مورد هجوم بوده است. این مخالفت حتی در اروپای دوره جدید هم قطع نشده است. البته اگر بگویند که فلسفه هرگز قدرتی که در دوران جدید

پیدا کرد نداشته است، درست گفته‏اند. اما مخالفت با فلسفه در این دوره بسیار شدید است و دامنه وسیع‏تر و صور گوناگون دارد. متقدمان کمتر نیاز داشتند که از موجودیت فلسفه دفاع کنند. اگر این دفاع را در آثار افلاطون و ارسطو می‏بینیم از آن‏روست که اولاً سوفسطاییان نه صرفا در مسائل بلکه در وجود فلسفه نیز با فیلسوفان نزاع داشتند. ثانیا آنچه در آن آثار می‏بینیم گاهی نیز جلوه پایان تاریخ فلسفه است که از آغاز به‏نحوی ظهور داشته است. در طی تاریخ فلسفه تا دوره جدید نزاع‏هایی در مورد مسائل و مطالب بوده است. اما کمتر به موجودیت فلسفه بازمی‏گشته است. به فیلسوف می‏گفتند فلان مطلب با شرع نمی‏سازد یا با موازینی که فیلسوف خود اختیار کرده است موافقت ندارد و. . . به تهافة الفلاسفه غزالی و شرح اشارات بوعلی اثر خواجه نصیرالدین طوسی که در آنجا به اعتراضات فخر رازی پاسخ داده شده است نظر کنید تا نوع مخالفت و نزاع را دریابید. در دوره اسلامی هم جز در آغاز که پرسیدند چه نیازی به منطق و فلسفه و اندیشه یونانی داریم، تقریبا تمام نزاع‏ها در مسائل ناظر به مسائل بود و گرچه این نزاع‏ها زیانی به فلسفه نمی‏رساند، احیانا برای فیلسوفان خطرناک می‏شد.

توجه کنیم که فلسفه یونانی با گذشت از تفکر متفکرانی چون هراکلیتس و پارمنیدس قوام یافته بود و در حین قوام و پس از آن با دو صورت مخالفت سوفسطایی و سیاسی (عادی و رسمی) مواجه شد؛ اما وقتی فلسفه از یونان به مصر و شام و ایران منتقل شد طبیعی بود که مقابله‏ای میان تفکری که از بیرون آمده است با سنت فکری اقوام آن سرزمین‏ها نیز پدید آید. اما اگر قرار بود فلسفه به‏کلی طرد شود کسی در طلبش برنمی‏آمد و آثار فلسفی را به سریانی و عربی ترجمه نمی‏کردند. مخالفت با فلسفه در عالم اسلام تا حدی با رجوع به فلسفه صورت گرفت، چنانکه علم کلام با استفاده از فلسفه تدوین شد تا شاید در عین حال در برابر فلسفه و سفسطه از دین دفاع کند. اهل معرفت هم با اینکه از فلسفه رو نگرداندند مسخّر آن نشدند. گاهی آن‏را به چیزی نگرفتند و گاه گرفتند و گفتند:

بحث عقلی گر در و مرجان بود آن دگر باشد که بحث جان بود

ولی به هرحال عرفان و کلام در عالم اسلامی با فلسفه جمع شد و مخالفت سوفسطایی هم مثال و مظهر بارزی پیدا نکرد و آشکارا می‏بینیم که بیشتر مخالفت‏ها از ناحیه اهل ظاهر و علمای ساکن و متوقف در فطرت اول صورت گرفته است و می‏گیرد. در عصر حاضر وضع در همه جهان کم و بیش یکسان شده است. جهان علم (تکنیک) جایی برای فلسفه نمی‏شناسد. معنی این سخن این نیست که با پدید آمدن

جهان تکنیک فلسفه از میان رفته است. می‏دانیم که فلسفه در قرون هیجدهم و نوزدهم بی‏رونق نبود و در قرن بیستم پرسش از حقیقت فلسفه و ماهیت علم و تکنیک جدید در فلسفه اهمیت یافته است. ظاهرا در این دوره فلسفه از موضع دفاع خارج شد یا لااقل فیلسوفان دوره جدید هرگز قبول نکردند که فلسفه در موضع دفاع باشد، ولی به هرحال در نظم تکنیک فلسفه به رسمیت شناخته نمی‏شد. فیلسوفان مخالف علم و تکنیک نبودند و بعضی از آنان روشن کردند که بنای جهان جدید علم و تکنولوژی در فلسفه گذاشته شده است.

اما اگر بپرسند فلسفه به چه کار می‏آید چه پاسخی می‏توان داد؟ وقتی در غرب این پرسش مطرح می‏شد تفکر فلسفی ره‏آموز و راهگشای تاریخ غربی بود ولی هنگامی که تجدد به خارج از اروپا صادر شد کسی به فلسفه اعتنا نکرد. اروپا خود در ظاهر با فلسفه مخالف بود و علم و تکنولوژی را بی‏نیاز از فلسفه می‏دانست و شاید گاهی فلسفه مزاحم تلقی می‏شد. چگونه بود که فلسفه ره‏آموز و راهگشا را مانع و مزاحم تلقی می‏کردند؟ فلسفه راهگشای علم و تکنولوژی جدید بود. تفکر چراغ راه است. مردم با چراغ راه را می‏بینند و می‏پیمایند؛ اما توجهی به چراغ ندارند. اما هر فلسفه‏ای که تعلیم می‏شود ضرورتا تفکر نیست و معمولاً راهی با آن روشن نمی‏شود. به این جهت به آسانی می‏توانند با آن مخالفت کنند. مخالفتی که معمولاً با فلسفه می‏شود مخالفت با فلسفه رسمی است. این مخالفت هرچند ضعیف است بی‏اثر نیست. اما مخالفت سوفسطایی که در ظاهر شدت و قدرت هم دارد از آنجا که بنیادش سست است مستقیما به تفکر زیانی نمی‏رساند، بلکه به مخالفت همگانی مدد می‏کند. در حقیقت می‏توان گفت دو فلسفه داریم. یکی جان فلسفه یا درست‏تر بگوییم فلسفه زنده و دیگری جسم فلسفه. اگر به جسم فلسفه مشغول شدیم و الفاظ و عبارات فیلسوفان را تکرار کردیم چه‏بسا که با تفکر بیگانه می‏شویم ولی این سخن به معنی بی‏اهمیت خواندن الفاظ و عبارات نیست. فلسفه در زبان خاص قوام می‏یابد و چیزی بیرون از زبان نیست؛ اما زبان گاهی از معنی دور می‏شود. فلسفه‏ای که منجمد و متحجر شده باشد در حقیقت فلسفه نیست. هرچند که آنچه آموخته می‏شود معمولاً همین جسم بی‏نشاط و بی‏جان‏شده فلسفه است و البته غیرممکن نیست که از این جسم راهی به جان پیدا شود. در آموزش فلسفه به خصوص در دوره اخیر که بیشتر تاریخ فلسفه آموخته می‏شود فهم و درک تغییرهای بزرگ دشوار است و کمتر در آن تأمل می‏شود. دکارت با فلسفه ارسطو و توماس آکوئینی مخالفت نکرد بلکه از اصول جهان کهن رو

برگرداند و اصولی را برای بنای عالم جدید پیش آورد. فلسفه دکارت فلسفه عالم متجدد است نه نظر یک شخص. مقصود این نیست که همه باید فلسفه دکارت را بپذیرند. می‏توان با دکارت مخالفت کرد و نقد فلسفه او جزء مهمی از فلسفه معاصر شده است؛ اما نسبت جهان جدید و متجدد با فلسفه دکارت و فلسفه‏های بعد از دکارت امر دیگری است که البته فهم آن از فهم مطالب و قضایای فلسفه دکارت و هر فلسفه دیگری دشوارتر است.

لوئی لاول می‏گفت تفکر فلسفی مثل جرقه آتش است که در انبار پنبه می‏افتد و راه خود را باز می‏کند و پیش می‏رود. شاید مثال لوئی لاول مثال خوبی نباشد، اما فلسفه هر جا که پیدا شده است منشأ خرابی و آبادی بوده است. مقصود این نیست که فلسفه علت همه تحولات و مشکل‏گشای همه راههاست. از زمانی که فلسفه به وجود آمده است در یونان و در عالم اسلام و در قرون وسطی و دوره جدید ظهور فلسفه‏های بزرگ با تغییرها و تحول‏های سیاسی و فرهنگی و علمی مقارن بوده است. نمی‏توان گفت که هر جا فلسفه نباشد ذوق و نشاط زندگی نیست؛ اما وجود فلسفه بی‏جان و ضعیف نشانه وضع رکود و توقف است و برعکس نهضت فلسفی ــ لااقل چنانکه در آغاز عصر جدید دیدیم ــ به عالم موجود نظم می‏بخشد یا به وضع قواعد و رسوم تازه یا به پیدایش عالم جدید مدد می‏رساند. فلسفه عالم را نمی‏سازد بلکه زبان نظم عالم است. افلاطون چرا این‏همه اعتبار دارد و حتی منکرانش هم گاهی نام او را یادآور دانایی می‏دانند؟ آیا هر چه او گفته است درست است و آیا مردم جهان دوهزار و پانصد سال بر وفق تعلیم او زندگی کرده‏اند؟ آری و نه. قبل از توضیح این «آری و نه» توجه کنیم که فیلسوف یونانی دایره امکان تعلیم فلسفه را بسیار محدود می‏دانسته است. او به حاکم سیسیل نوشته است که شما به نام من مطالبی می‏گویید و می‏پندارید که آن مطالب فلسفه افلاطون است. من به‏کسی فلسفه نیاموخته‏ام و اصولاً فلسفه یادگرفتنی و یاددادنی نیست و اگر هم باشد در همزبانی استاد و شاگرد مستعد بارقه‏ای از گفتار استاد در جان شاگرد می‏گیرد و بر اثر آن بسیاری از مطالبی که تا آن‏وقت درک نمی‏شد کم و بیش روشن می‏شود. بر اثر این روشن شدن می‏توان درباره فلسفه افلاطون حکم کرد. البته ضرورتا حکم این نیست که هرآنچه در آثار افلاطون آمده است بی‏چون و چرا درست است اما این را هم نمی‏توان منکر شد که طرح عالمی که او درانداخته است کم و بیش تحقق یافته و مطالبی که فیلسوفان در طی دوهزار سال تاکنون گفته‏اند ریشه در تفکر افلاطونی دارد و وایت‏هد در این قول خود غلو نکرده است که فلسفه چیزی جز

شرح افلاطون نیست. ما خیال می‏کنیم که قول به مثل افلاطونی یا درست است یا نادرست، ولی مهم این است که مثل افلاطونی را از فلسفه افلاطون نمی‏توانیم برداریم و اگر برداریم فلسفه افلاطون در هم می‏ریزد و هر فیلسوف دیگری که آن‏را نپذیرد چیزی نظیر آن باید جایش بگذارد.

افلاطون گفته بود فیلسوف باید حکومت کند. طرح افلاطون در ظاهر خیالی بود ولی در این مدینه ظاهرا خیالی نکته اصلی و مهم این بود که حکومت عقل جای استبداد رسمی را گرفته بود و برای اولین بار حکومت در کار جمعیت و تنظیم خانواده و بهداشت و تعلیم و تربیت و. . . دخالت می‏کرد. افلاطون تعلیم داد که نظم با تفکر حاصل می‏شود و البته این نظم، نظم جهان است که فیلسوف آن‏را می‏شناسد و به زبان می‏آورد و بر اثر این شناسایی است که لایق قانون‏گذاری می‏شود. این سخن افلاطون را هیچ‏کس حتی خود او باور نکرد تا اینکه در دوره جدید او با جلوه دیگری پدیدار شد. افلاطون طراح عالم متجدد نیست اما طرح این عالم بدون آنچه افلاطون در طرح مدینه فاضله آورده بود ممکن نمی‏شد. طراحان جامعه جدید قدرت علم و تکنیک را در آینه زمان دیدند و طرح تکنیکی جهان را انداختند. افلاطون گفت فیلسوفان باید حاکم باشند و فرانسیس بیکن و سن‏سیمون طرح حکومت علم و عالمان را درانداختند و مگر در عصر ما اداره امور کشور بدون اقتصاددان و مهندس و پژوهشگر و به طور کلی دانشمند راه به جایی می‏برد؟ آیا علم جای فلسفه را گرفته است؟ ظاهرا به نظر می‏رسد که چنین باشد اما علم از کجا آمده است؟ و با فلسفه چه نسبت دارد؟ یک رأی این است که فلسفه مجموعه سخنان درست و نادرست است که مورد پژوهش قرار می‏گیرد و آنچه در پژوهش تأیید شد عنوان و صفت علمی پیدا می‏کند و هر چه اثبات نشد در قلمرو فلسفه باقی می‏ماند. این رأی به نظر من یاوه است و قائلان به آن اولاً توجه نکرده‏اند که مسائل فلسفه از سنخ مسائل علم نیست و علم و فلسفه به یک ساحت وجود آدمی تعلق ندارند. ثانیا شواهد تاریخ علم هم برخلاف این قول است چنانکه هیچ‏یک از مباحث و مطالب مهم فلسفه تاکنون در علم وارد نشده است و نمی‏توانسته است وارد شود، زیرا مسائل فلسفه معقولات ثانی است و آدمی تا از فطرت عادی خارج نشود آن مسائل را درنمی‏یابد ولی مسائل علم متعلق به فطرت اول است و به معقولات اول تعلق می‏گیرد. نظر دیگر این است که علم جدید تنه و شاخه‏های درختی است که ریشه‏اش فلسفه است و اگر آن ریشه بخشکد تنه و شاخه هم خشک می‏شود. این رأی دکارت بود که فلاسفه بعد از او و به خصوص ادموندهوسرل آن‏را تفصیل دادند. هوسرل به اروپا یعنی به غرب تذکر داد که اگر چراغ فلسفه خاموش شود تمدن اروپایی نابود می‏شود یعنی این تمدن (که اکنون تمدن همه جهان شده است) بر پایه فلسفه بنا شده است. می‏گویند فایده علم معلوم است ولی فلسفه چه فایده‏ای دارد و چه نیازی به آن هست؟ در مفید بودن علم کسی تردید نمی‏کند اما علم اولاً به اساس و بنیاد نیاز دارد. ثانیا علم که کارساز تسخیر جهان است به مهمترین مسائل زندگی نمی‏تواند جواب بدهد و داعیه جواب دادن هم ندارد. اینکه هیچ دانشی جز آنچه بر طبق متدولوژی علوم جدید به دست آمده است و می‏آید، اعتبار ندارد، حکم علمی نیست بلکه فلسفه بد و بیهوده‏ای است. وجود آدمی محدود در نیازهای زندگی هرروزی نیست که بتواند به علم کارساز عالم معاش و تصرف در اشیاء و موجودات اکتفا کند. درست است که علم وسیله نظم‏بخشی است؛ اما نظم را علم طراحی نکرده است. نظم عالم متجدد و حتی صورت تکنیکی آن در تفکر فلسفی جدید ظاهر شده و علم نیز با این نظم و بر وفق آن پدید آمده و به تحقق آن مدد رسانده است. کانت و مارکس با فلسفه نشان دادند که بشر چگونه به جهان صورت می‏بخشد و جامعه تکنیک را بنا می‏کند. از این‏که بگذریم حتی نقد فلسفه و اصرار در اختصاص نام علم به علمی که مثال آن فیزیک ریاضی گالیله‏ای است، کار فیلسوفان یا کسانی است که عنوان فیلسوف به خود داده‏اند. دانشمند از آن حیث که دانشمند است به پژوهش علمی می‏پردازد و در مباحث و مسائلی که به علم او مربوط نیست مداخله نمی‏کند و اگر مداخله کند به آن نام علم نمی‏تواند بدهد. او به این ترتیب ثابت می‏کند که بیرون از علم هم سخن یا سخن‏هایی هست. البته وقتی به یک نئوپوزیتیویست می‏گفتند که با طرح مذهب اصالت علم جدید تکلیف هنر چه می‏شود، پاسخ می‏داد که هنر بیان احساسات است؛ ولی اگر هنر بیان احساسات باشد بودن و نبودنش چندان تفاوت ندارد. اگر هنر بیان احساسات بود باقی نمی‏ماند و اگر فلسفه حقیقتی جز آنچه امثال راسل و کارناپ و پوپر گفته‏اند نداشت، آثار فلاسفه از میان می‏رفت و خوانده نمی‏شد. توجه کنیم که فلسفه مجموعه‏ای از احکام و قضایا و استدلال‏ها نیست. طرح کلی جامعه جدید در فلسفه بیکن و دکارت و ماکیاولی و هابز و اسپینوزا ریخته شده و در منورالفکری قرن هجدهم بسط و تفصیل و وضوح پیدا کرده است. با توجه به این نکات آیا این پرسش که فلسفه به چه کار می‏آید پرسش سطحی و تنگ‏نظرانه‏ای نیست؟ سطحی از آن جهت که چون اثر فلسفه را به چشم ظاهر نمی‏بینیم آن‏را انکار می‏کنیم و تنگ‏نظرانه از آن جهت که می‏اندیشیم همه‏چیز وسیله رسیدن به سود و مطلوب فوری و معین است.

یک‏بار با یک مهندس پیر عالی‏مقام در این باب گفت و شنودی داشتم. او خیابان و ساختمان‏های اطرافش را به من نشان داد و گفت همه این‏ها را مهندسان ساخته‏اند. من هم تصدیق کردم و به شوخی گفتم چرا نمی‏گویید کارگران ساخته‏اند. گفت اگر طراحی مهندسان نبود کارگران چه می‏توانستند بکنند. عرض کردم اگر طراحی شهر نبود مهندسان هم خیابان و ساختمانی را طراحی نمی‏کردند. گفت آن هم کار شهرسازان است. گفتم شهرسازان کیستند؟ اگر کسانی‏اند که خیابان و خانه می‏سازند حق با شماست اما شهر با فرهنگ و اندیشه و رفتار ساکنانش شهر می‏شود و این فرهنگ و اندیشه و رفتار فی‏المثل با آمدن تجدد صورتی خاص پیدا کرده است؛ چنانکه شهر پاریس در دوران اوج تجدد (که بودلر از ملال آن حکایت‏ها گفته است) از صورت قرون وسطایی خارج می‏شود و به صورت شهر مدرن درمی‏آید. این تغییر بر اثر سلیقه شخص هوسمان، شهردار پاریس یا ناپلئون سوّم نبوده است بلکه تلقی جدید از زندگی ایجاب می‏کرده است که شهر دگرگون شود. چنانکه اشاره شد ظاهرا افلاطون اولین کسی است که در آثار خود کشور و مدینه را با جزئیات آن طراحی کرده است. در دوره جدید هم اتوپی‏نویسان در اتوپی‏های خود شهرهایی را طراحی کردند که شباهت به شهرهای قدیم نداشت اما شهرهای قدیم اروپا بر طبق آن طراحی‏ها تغییر پیدا کرد و سن پطرزبورگ و نیویورک و. . . از روی آن طراحی‏ها ساخته شد. اوتوپی‏نویسان اهل نظر و تفکر بودند. اروپا با فلسفه ساخته شد و با قدرت تفکر فلسفی و آثار و لوازم آن بر همه جهان تسلط پیدا کرد. اگر اکنون درخت بارور علم و تکنولوژی ریشه خود و زمینی را که ریشه در آن قرار دارد و از آن آب و غذا می‏گیرد انکار می‏کند غرور دارد و غرور چشم باطن را کور می‏کند.

درست است که اگر فلسفه محدود به تکرار الفاظ و عبارات فلاسفه باشد به هیچ کار نمی‏آید اما اگر تفکر فلسفی نبود تمدنی به وجود نمی‏آمد که به نام آن فلسفه را انکار کنند.

من فکر می‏کنم که لازم نیست از فلسفه دفاع کنیم. مخالفت با فلسفه همیشه بوده است و همچنان خواهد بود. ایراد خطابه در تأیید آن هم اثری ندارد. یک‏بار در مجلسی که از عظمت فلسفه می‏پرسیدم کسی پرسید آیا فلسفه می‏تواند فلان شاگرد شما را که در زندان است آزاد کند؟ معنی سؤال این بود که اگر نمی‏تواند وجودش وجهی ندارد. گفتم اگر کسی درباره اهمیت جغرافیا و مکانیک سخن می‏گفت آیا می‏پرسیدید که با جغرافیا می‏توان زندانی را از زندان آزاد کرد؟ پرسش‏کننده چیزی نگفت اما خود

به‏کمک او رفتم و گفتم شما می‏توانید بگویید آن علوم فواید معیّن دارند اما فلسفه چه فایده‏ای دارد؟ با فلسفه نان و لباس و اتومبیل و خیابان به طور کلی هیچ چیزی که به‏کار آید و وسیله برای رسیدن به مطلوب و مقصدی باشد یا نیازی با آن رفع شود حاصل نمی‏شود ولی کاری بزرگ‏تر انجام می‏شود. فلسفه صورت و نحوه فهم و درک ماست. درکی که با آن در جهان عمل و رفتار می‏کنیم. خانه و خیابان و مدرسه و دیگر سازمان‏ها و مؤسسات را نیز به راهنمایی آن درک می‏سازیم. اگر فلسفه نبود (و نباشد) پریشانی و ناهماهنگی پدید می‏آمد و (می‏آید) و سعی مردمان هدر می‏رفت و (می‏رود). هوسرل حق داشت که به اروپا هشدار داد که با بحران فلسفه همه جهان و همه‏چیز دچار بحران می‏شود. اینکه همه‏چیز باید همین امروز به‏کار آید و مصرف شود خود از آثار بحران است. این یک حرف یا یک سلیقه نیست و اگر در جایی شایع باشد نشانه سستی و ناتوانی دست‏ها و پاها و سردی دل‏ها و تهی بودن سرها از امید به آینده است. من نمی‏دانم فلسفه در جهان کنونی چه شأنی دارد اما می‏دانم مردمی که پروای کار جهان و گذشته و آینده و اندیشه‏ای جز اندیشه امروز و اکنون ندارند، امروز و اکنونشان به تنگنا مبدل می‏شود.

سخن را باید با اشاره‏ای به وضع کنونی فلسفه در جهان که ایران هم در آن کم و بیش شریک است، پایان داد. در زمان ما فیلسوفی نیست که وجود و ماهیت فلسفه برای او مسئله نباشد. البته حوزه پوزیتیویسم و حواشی آن‏را باید مستثنی کرد. در پوزیتیویسم به طور کلی در نظر همه کسانی که به علم جدید اصالت می‏دهند نه‏فقط حقیقت به صدق منطقی و تجربی تحویل می‏شود بلکه همه انحاء معرفت را با فیزیک ریاضی جدید می‏سنجند. این‏ها موضوعی برای فلسفه قائل نیستند و آن‏را مرحله نقص علم و علم ناقض یا انحراف و اشتباه می‏دانند. پیدایش این اندیشه در قرن نوزدهم بی‏وجه نبود. تحولی که از زمان رنسانس در فلسفه پدید آمد به ظهور این نظرها و آراء هم می‏توانست بینجامد. در دوره جدید فطرت ثانی که مقتضی وجود فلسفه است، انکار نشد اما وقتی کوژیتو و خودآگاهی محور فلسفه قرار گرفت مسائل فلسفه که معقولات ثانی‏اند به قلمرو خودآگاهی منسوب شدند. دو فیلسوف بزرگ دوره جدید یعنی کانت و هگل در آثار خود نحوه این تغییر و انتقال را شرح و بسط دادند. علم و تکنولوژی جدید هم با این تحول پدید آمد. کانت و هگل و نیچه و هیدگر عالمی را می‏دیدند که گرچه جلوه مهم آن جلوه علمی و تکنیکی بود اما در آن علم و فلسفه در برابر هم قرار نمی‏گرفت. آن‏ها حتی تصور این معنی را نمی‏کردند که علم

می‏تواند جانشین فلسفه شود، بلکه ثمره و میوه عالم جدید را تکنولوژی می‏دانستند. البته دیدن کل عالم برای کسانی که در آن ساکنند کار آسانی نیست. باید فیلسوف و متفکر حقیقی بود تا بتوان عالم محیط بر خود را تا حدی بازشناخت. بسیاری کسان که ذوق فلسفه داشتند مقهور عالم خود شدند و فطرت اول یعنی فطرت تمتع و انتفاع و شهرت علمی و عملی چنان بر آنان غالب شد که فطرت ثانی را پوشاند و آن‏ها فلسفه را با علم خلط کردند و آن‏را با ملاک‏های درستی احکام علمی سنجیدند. گسترش ارتباطات و تبلیغات و قرار گرفتن فلسفه در وضع دشوار نیز به آنان کمک کرد که نه‏فقط با فلسفه مخالفت کنند بلکه نام و عنوانش را هم برای خود مصادره کردند و در همه جهان پیروانی یافتند که نه اهل علم بودند و نه فلسفه می‏فهمیدند. با ایدئولوژی هم احیانا مخالف بودند اما از علم و فلسفه و سیاست، ایدئولوژی می‏ساختند. اینان معمولاً از بی‏باکی بسیار در اظهار نظر (شاید بی‏باکی ناشی از جهل مرکب) و به‏کار بردن تعابیر و اصطلاحات نابجا بهره دارند و فهم خود را که هر چه باشد فهم فلسفه نیست و فلسفه در آن نمی‏گنجد، ملاک حکم در همه مطالب فلسفه‏ها و فهم‏ها قرار می‏دهند. در باب همه‏چیز اظهار نظر می‏کنند اما آنچه می‏گویند یا می‏نویسند فقط ظاهر الفاظ و عباراتش به فلسفه می‏ماند و باطنش همان مشهورات و حرف‏های فطرت اول است که دیگر در جای خود قرار ندارد یعنی نه علم است و نه سیاست و تدبیر و مصلحت‏بینی. از شناسایی درجه دوم هم که می‏گویند این تقسیم علم به علم درجه اول و درجه دوم در نظرشان اساسی ندارد و یک فرق‏گذاری صوری است نه اینکه هر درجه‏ای بالذات متفاوت از دیگری باشد. مثلاً اگر احکام راجع به قضایای علم از احکام علمی جداست و احکام درجه دوم است، بالاتر یا پایین‏تر از احکام درجه اول یا شناختی متفاوت با آن‏ها نیست یعنی اگر به آن‏ها نام احکام علمی اطلاق نمی‏شود، نام و جایگاه دیگری برایشان در نظر گرفته نشده است و اگر نامی هم به آن‏ها داده شود، آن نام چیزی بیش از یک لفظ نیست. این‏ها به قول کارل پوپر «حقایق جالب» اند (من این تعبیر را در یکی از ترجمه‏های فارسی دیده‏ام. امیدوارم ترجمه غلط یا لااقل غیردقیق باشد زیرا با اینکه می‏دانم فلسفه هم گاهی به حماقت دچار می‏شود مصداق و مورد آن‏را نمی‏خواهم ببینم). اکنون که نام کارل پوپر را آورده‏ام بد نیست که بگویم او سرآمد کسانی است که به نوشته‏های خود که متضمن نفی فلسفه است و اگر فلسفه‏ای در آن باشد فلسفه‏بازار است، نام فلسفه و فلسفه حقیقی داده و با دعوی پیروی از عقل و استدلال به فلسفه‏ها و فیلسوفان ناسزا گفته است. من در رساله‏ای که درباره او نوشته‏ام نشان داده‏ام که چگونه

وارث عنصر محدودکننده فلسفه‏اند گرچه گاهی نام آزادی و انسان را بر زبان دارند و دعوی‏شان محدود کردن داعیه‏های بیهوده فلاسفه است، وجود و امکانات تفکر و عمل بشر و ادراک او را تا حد مسائل عادی زندگی و درک عرفی و همگانی پایین می‏آورند، گویی بشر لازم نیست که به آینده فکر کند و نیاز به تفکر ندارد بلکه مشغولیت‏های فکری برای او کافی است.

اما تکلیف فلسفه با این حرف‏ها روشن نمی‏شود. این حرف‏ها در بهترین صورت در ردیف مخالفت‏ها و چون و چراهای سوفسطایی قرار می‏گیرد. مشکل اساسی فلسفه، مشکل سوفسطایی نیست بلکه مشکل وجود بشر و آینده است و اینکه جهان با تجددش به‏کجا می‏رود. ساده‏لوح نباشیم. مسأله این نیست که دموکراسی خوب است یا بد و آیا سوسیالیسم از دموکراسی لیبرال بهتر است یا دموکراسی را باید ترجیح داد. این پرسش‏ها که زمانی در سیاست جهانی‏وجهی داشت اکنون باید در عداد مطالب سالخوردگانی که فقط حافظه مکانیکی‏شان باقی مانده است و حرف‏های معینی را مدام تکرار می‏کنند، قرار گیرد. اگر درنمی‏یابیم که سوسیالیسم یا لیبرالیسم هم در عالم بحث و نظر و هم در عمل سیاسی دچار گرفتاری‏ها و دشواری‏هایی بزرگ شده‏اند، کاری به فلسفه نداشته باشیم. سوسیالیسم حتی در جایی که رسما از میان نرفته است آرام‏آرام پا پس می‏کشد بدون اینکه خداحافظی کند و لیبرالیسم نومید از خود و آینده با خشونت و تزویر می‏خواهد همه‏جا را بدون فراهم آوردن شرایط و به هر قیمت تصرف کند. در سال‏های اخیر کسانی سقوط شوروی را پیروزی لیبرالیسم دانستند و چون در عالم انتزاع این دو را نقیض یکدیگر می‏دانستند درنیافتند که در حقیقت با این سقوط وجه و جهت وجود لیبرالیسم هم از میان می‏رود و سستی بنیاد آن آشکار می‏شود. فلسفه بحث سیاسی نیست اما وقتی جهانی که سیاست و اقتصاد و ترتیب و نظام علمی‏ـ تکنیکی آن از فلسفه مایه گرفته بی‏آینده می‏شود، دیگر از فلسفه چه برمی‏آید؟ پاسخ دادن به این پرسش آسان نیست. آنچه می‏توان گفت این است که فلسفه باید به این وضع بیندیشد

. متن فوق ویراسته سخنرانی جناب آقای دکتر رضا داوری اردکانی است که در تاریخ 20/9/82 برای دانشجویان دانشکده الهیات و فلسفه ایراد شده است.

مجله برهان وعرفان  بهار 83


  • ارسال کامنت(0)
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.