دومین داستان متفاوت از هیچ چیز نباید مطمئن بود ! - باید مطمئن می شد ... اصلاً کی همچین حرفی زده بود؟ هیچ کس نمی دونست ، کی گفته. هر کسی از یکی دیگه شنیده بود . شاید هم حوصله اش سر رفته بود ... می خواست بیکار نباشه! به هر حال هر فکری میکرد ، به خودش ربط داشت . قلب خودش بود ، مال خودش بود . صاحبش هم خودش بود . پس - تیغی برداشت. خیلی آروم روی پوست قفسه ی سینه اش ، خراشی داد . با احتیاط پوستشو کنار زد. بعد ، قفسه ی سینه اش رو از لولا جدا کرد و گذاشتش کنار دیوار! قلبشو که مثل یک ماهی قرمز ، بالا و پایین می پرید ، توی دست راستش گرفت و کشید بیرون . دست چپشو مشت کرد و کنار قلبش گرفت ... آهان ... دیدی درست حدس زده بود ... - قلبش - بزرگتر از مشتش بود! از هیچ چیز نباید مطمئن بود. قلب آدما ممکنه بزرگتر یا کوچیکتر از مشتشون باشه ... !