بارانی که نبارید … و ابری که نفهمید … !
بداهه…
بداهه تویی….. بذار بخنده… بذار سکوت کنه …. بذار گریه کنه…..
بذار تو این لحظات خفقان آور …. بداهه از تو بنوازه….. از تو خالی بشه…..از تو پر بشه....
امشب چقدر بارون تند می باره….مثه اشکای هر شب من که بی صدا رو گونه ام جاری میشه... ولی…. صدای بداهه نوازی من و سر ریز شدن احساسم با برخورد آروم انگشتام با تارهای سازم گره خورده….
آسمان هم در این میان سکوت کرد…
در عوض نگاهم با غباری از اشک پنهان شد…
شیرین...تلخ...نمیدونم چه احساسیه,فقط میدونم هرچی که هست پراز دلتنگیه...پراز بی تابیه...
بعد از این خالی کردن احساس ترک خورده روی سازم که تنها همدم شبای تنهاییمه حالا دیگه پوچ شدم … پر از خالی هستم … پر از نبودن … پر از خیال … پر از روزمره گی … پر از سکون … پر از یاد لحظه های مرده …لحظه هایی که میدونم دیگه هیچوقت برنمیگرده...هیچوقت...
>>Filomena<<
