ققنوس
ققنوس خوابیده بود و دیگران داشتند برایش تصمیم می گرفتند. در سرزمینی که بودا را شکستند ، انسانها شکسته تر بودند. مین ها که کودکان را همچون بادکنکی می ترکاندند و جنگها که چون اوس و خزرج تکرار می شدند و صدای آتشفشان و حرارتی که آتش را می سوزاند نیز برای بیدار کردن ققنوس کافی نبود. ققنوس خوابیده بود و پرهای او گمان می کردند که چاره ای جز دشمنی ندارند. و پرهای زیبایش هر روز می ریخت. او را در بند کردند تا افسار بر گردن آویزندش. امّا بند ؛ او را منزوی و نهایت ، ماوای ریز موجوداتی نمود که صاحبان بند را خوش نمی آمد. ققنوسِ در خواب را به گرمابه بردند.
کاش بیدار شود و ببیند که دخترانش گم شده اند. و ببیند که کجاست و چرا اینجاست و ببیند که پرهای ریخته اش می خواهند زیباییش بخشند. هر آنچه که باشد دوستداران دوستش دارند. دوستداران ؛ دوست داشتن را دوست دارند و افسوس که ایشان جز دوست داشتن کار دیگری نمی دانند. آنها هر روز در کنار پنجره می گریند. زمستان تاریک است و پنجره ها بسته . گنجشک دانه می خواهد. اشک شاعر به چه کارش آید.
(این قطعه را در تابستان 1381 برای افغانستان گفتم )
امید صدر زاده خوئی
من امید صدرزاده خوئی هستم. یک نویسنده ی آماتور جوان که هر از چند گاهی دستی به قلم می برم و چیزهایی می نویسم و مثل بسیاری از نویسندگان آماتور دوست دارم آدمها آثارم را بخوانند و نظرشان را به من بگویند. انگیزه ی اصلی من از ورود به کلوب همین بوده است. من نوشته هایم را در قسمت خاطراتم می گذارم و همگان می توانند به آنها دسترسی داشته باشند. همچنین در قسمت نظر سنجی می توانند نظر خود را راجع به هر یک مشخص کنند. به علاوه نظرات تشریحی خود را از طریق توصیف نامه برایم ارسال دارند. خیلی ممنون می شوم شما هم یکی از آنان باشید. در ضمن من هر یک از نوشته هایم را تحت عنوان یادداشت یا توصیف نامه برای تمامی کسانی که در لیست دوستانم باشند خواهم فرستاد. متشکرم. اگر نوشته ی من در برخی موارد طولانی تر از آن باشد که وقت خواندنش را داشته باشید ؛ بهتر است روی آن select All کرده و سپس copy نموده ؛ در یک فایل Word یا ... ، paste نمایید تا سر فرصت آن را مورد مطالعه قرار دهید.