صد دشت شقایق
چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر
با خاك درآویزم ...
چند این شب و خاموشی؟
وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح بر انگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم…
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با
خاك درآمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم
ای سیل سحرخیزان دل واپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگسلیم و
بگریزم