تبلیغات


__
صدا بزن مرا شبی...
11 شهریور 86 - 22:22

کاشکی در کوچه های کودکی گم می شدم
هم صدای قاصدک های تکلم می شدم

می نشستم زیر آواز سپید چلچله
بار دیگر خیس باران ترنّم می شدم

زندگی را می دویدم تا فراسوی امید
تا که در چشم تماشا یک توهّم می شدم

آرزو می چیدم از رنگین کمان شاپرک
ناگهان در جنگل پروانه ها گم می شدم

می تکاندم غم غبار اشک را از چشم دل
مهربان ، همبازی عشق و تبسم می شدم

کوچ می کردم ازین تنهایی خاکستری
بی ریا همسایه ی لبخند مردم می شدم

کودکی آن سوی حسرت چشم در راه من است
کاشکی در کوچه های کودکی گم می شدم

دلتنگی هامو بردار پیش خودت نگهدار

هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار

ارسال نظر برای لاگ
نظرها
sam          
12 شهریور 1386 ساعت 13:24
فرار از تنهایی و رسیدن به یک آرمان همیشه مد نظر همه هست. این شعر هم یه نوع فرار از تکراره. نمیدونم مال کیه ولی خیلی خوب و بجا استفاده کردی ریحانه خانوم.
امیدوارم همیشه شاد و به دور از تنهایی باشی
__