و اما سهراب... 6 خرداد 87 - 19:18 |
« صدای پای آب » سهراب سپهری ...................................................
اهل کاشانم روزگارم بد نیست تکه نانی دارم، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی مادری دارم بهتر از برگ درخت دوستانی بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند
من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه مهرم نور دشت سجاده ی من من وضو با تپش پنجره ها می گیرم در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست
اهل کاشانم پیشه ام نقاشی است گاه گاهی قفسی می سازم، با رنگ می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود چه خیالی چه خیالی می دانم پرده ام بی جان خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است
چیزها دیدم در روی زمین کودکی دیدم ماه را بو می کرد قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر میزد نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید ظهر در سفره یآنان نان بود، سبزی بود ، دوری شبنم بود، کاسه ی داغ محبت بود من گدایی دیدم دردبه در می رفت و آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین رایگان می بخشد نرون شاخه ی خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم مثل یک گلدان میدهم گوش به موسیقی روییدن مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کششهای بلند ابدی
من به سیبی خوشنودم و به بوییدن یک بوته ی بابونه من صدای پر بلدر چین را می شناسم رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را خوب می دانم ریواس کجا می روید سار کی می آید ، کبک کی می خواند، باز کی می میرد
من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است و کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟ گل شب بو چه کم از لاله ی قرمز دارد؟ چشم ها را باید شصت جور دیگر باید دید واژه ها را باید شصت واژه ها باید خود باد ، خود باران باشد
چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد ، نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است
رخت ها را باید بکنیم آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم
لب دریا برویم تور در آب بیندازیم و بگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را احساس کنیم
پرده را برداریم بگذاریم که احساس هوایی بخورد بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند بگذاریم غریزه پی بازی برود کفش ها را بکند و به دنبال فصول ازسر گلها بپرد بگذاریم که تنهایی آواز بخواند به خیابان برود ساده باشیم ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم پشت دانایی اردو بزنیم دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم هیجان ها را پرواز دهیم روی ادراک فضا، رنگ ،صدا، پنجره گل نم بزنیم آسمانها را بنشانیم میان دو هجای هستی ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم نام را باز ستانیم به ابر از چنار از پشه از تابستان روی پای تر باران به محبت برویم در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیت بدویم... |
نظرها







