تبلیغات


__
عشق دروغ نیست
23 تیر 85 - 17:01
 
بسم رب المهدی ارواحنا الفداه
سلام بر مهدی فاطمه سلام بر منتظران حضرتش
 
 
... نمی شناختمشان برای همین بود که فکر می کردم قرن ها پیش، همان زمان که مجنون کمی بعد از لیلی در کنار مزار او به او پیوست عشق هم مرد
 
می خواندم در کتاب ها اما دیگر نمی دیدم
 
نمی شناختمشان و در سوگ عشق سیاه بر قلب پوشانده بودم
 
می دیدم که حسابگرانه ادای مجنون می گیرند می دیدم که دروغ را عشق می نامند  می دیدم که لیلی را نمی دیدند جز خود را نمی بینند  و شاید همین است که عشقشان دروغ است و جنونشان فریب
 
می پرسیدم یعنی لیلی قهر کرده دیگر رخ نشان نمی دهد مجنون شدنمان دیگر رویاست؟؟؟؟
 
نمی شناختمشان اما روزنه ای به قبلم تابید و آنان را نشانم داد
 
و یقین کردم که عشق دروغ نیست
 
ببین چمران همت باکری ها و ..... هزاران مجنون  شاهدش 
 
 
 

مجنون ترین

به من گفت یا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه مجنونِ مجرم به عشق را چه طور شلاق میزدند و او آرام و بلند و بافریاد فقط می گفت:«لیلی!»
 
 
به من گفت یا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه لیلی چه طور در آتش عشق مجنون می سوخت و به هر زخم شلاق مجنون، زخمی بر او نقش می بست و او هم دور از او و در زندان خانه پدر و آرام و بلند و با فریاد فقط می گفت:«مجنون!»
 
به من گفت یا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه مجنون چه طور آواره بیابانها شد و زخم ها خورد و جان كنار پای معشوقش سپرد وقتی هنوز از اعماق جانش فریاد میزد:«لیلی!»
 
به من نگفت یا برام نخواند مادربزرگم كه چطور شعله آتش عشق لیلی را در نگاه پیر او دیدم تا یادم بیاید او هم برای خودش مجنونی داشته كه اینطور از قیس عامر توانسته بگوید. شاید همان روزها بود كه برای اولین بار به مجنون گفتم:«زنده بمان!»
 
عشق های كودكی اغلب كوچك اند.
 
بزرگ تر كه شدم، از خاطره و خطر و خون كه گذشتم، مجنون ها در خودم، با خودم، كنار خودم دیدم. مشق عشقشان حكایتها با خودش داشته بوده ست.
 
چمران اگر اسلحه به دست گرفت برود بجنگد، عاشقانه ترین لحظه ها را كنار لیلی اش ، كنار غاده اش گذراند كه توانست مرگش را پیشاپیش ببیند و به آن بخندد.
 
همت اگر گمگشته ترین مرد جزیره مجنون بود، مجنون لیلی اش هم بود، كه زنگ بزند و به او بگوید « ژیلا ! كاش یك ساعت این جا بودی تا باز معنی آرامش را می فهمیدم.»
 
و این مجنون، مجنون،مجنون.
 
 
نمی دانم چرا اسم این دو جزیره را گذاشته اند مجنون. شاید چون قربانگاه عاشق ترین مردانی بوده ست كه جنگ باعث شد بشناسم شان. قربانگاه ابراهیم و حمید و مهدی، كه اسم شان برای همیشه در قلبم با اسم مجنون به یادگار مانده است.پیشه شان عاشقی بود، مطمئنم، بروید از لیلی هاشان بپرسید. بروید از لیلی ابراهیم بپرسید. بپرسید وقتی ابراهیم رفت خانه خدا از خدا چه خواست.
بپرسید مگر نگفت:« ژیلا را به من برسان!»
 
بپرسید مگر نگفت:« فقط او میتواند مادر هر دو پسرم باشد.»
 
بپرسید مگر نگفت:« زخم تیر و تركش نمی خواهم. نمی خواهم ژیلا برای یك لحظه حتی نگران زخم های من باشد.» و مگر جز این شد؟ ابراهیم به لیلی اش رسید، هرچند سخت، هرچند دور، هرچند كوتاه. هر دو پسرش را هم به او سپرد. كه می دانست. و زخم تیر و تركش هم نخورد.تا روزهای مجنون،كه سرش از تن ...
 
و وای از مجنون، مجنون، مجنون.
 
 
همان روزها بود كه باز زیر لب و بلند و با فریاد به مجنون گفتم:« زنده بمان!»
 
حمید هم آن جا بود، مجنون و در محاصره و سرخ چشم از خستگی روزها نخوابیدن،كه وقتی آرامش تیری یا تركشی ربودش، لیلی اش با لبخندِ بغض گفت:« بهتر.حالا حمیدم می تواند كمی بخوابد.»
 
و همین است. از همین آتش می خواهم بگویم كه به جان من و هر كس كه این لبخند بغض را دیده افتاده است. لیلی را همیشه، من و ما و دیگران، پر آب چشم دیده ایم در فراق مجنون عاشقش. اما لیلی حمید فقط می خندید ... فقط می خندید. انگار از آرامش بخش ترین و شوخ ترین لحظه های عمرش می گوید وقتی از رفتن حمیدش برامان می گوید.حتی می خندد و قتی می گوید «گفتم بهتر.»
شرح این عشق ها را باید گفت. باید گفت هر كس كه رفته است لب مرز جنگیده است، مشق عاشقی ها كرده است.اول او با خودش جنگیده است، بعد با فراق دوری از لیلی اش، بعد پا در راه عشقی دیگر گذاشته است. آن لیلی دیگر. كه بهای عشقش فقط خون است.
 
خب بله. اشتباه من همین است. نه؛ بهای عشق هر لیلی یی خون است.گواه هم البته دارم. خونی كه مصطفی به عشق غاده ریخته است، یا ابراهیم برای ژیلا، یا حمید برای فاطمه،یا مجنون برای لیلی.
 
مهدی هم البته هست. كه باید بعد از حمید بماند بشنود:«او رفته به عراق پناهنده شده ست.»
 
یا خودش هم برود بگذارد دیگران بشنوند:«كاش مهدی توبه كرده باشد، وگرنه شهادتش ...»
 
یا دوستی بیاید بگوید:«حمید ماهی بود كه خورشید مهدی نگذاشت او زیاد دیده شود.»
 
از آنها گفتن و نوشتن، از بعد از دیدن واگویه ی دیگران، همیشه آرزوی من بوده است. تا این كه پیش آمد.
 
اشك ها خب، گفتن ندارد، بی اختیار می آمد وقتی نه حمید برگشت نه مهدی، آن هم در مجنون، مجنون، مجنون.
 
چه رازها در خود داری، مجنون، كه روایت راویانت به رنگینی رنگهای رنگین كمان است. سهم من از این قوس قزح فقط پر رنگ تر كردن لحظه های كم رنگ مجنون بوده است، با قلم موی قلمم، بی دست بردن در تپش های مستند ... تا باز بعد از سالها و برای همیشه و با فریاد به مجنون گفته باشم:«زنده بمان!»
 
 
 
مقدمه «به مجنون گفتم زنده بمان»
کتاب حمید باکری/فرهاد خضری/ انتشارات روایت فتح/ تلفن ۸۸۰۹۷۶۴

  • ارسال نظر (0)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
نظری برای این لاگ ارسال نشده است.
__