من بی تو چه دلتنگم بی روحتر از سنگم.! 7 اردیبهشت 87 - 10:42 |
درون کوچهً قلبم، چه غمگینانه می پیچد صدای تو که می گفتی ، به جز تودل نمی بندم فریبِ وعده هایت را، ندانستم ولی اکنون به یاد وعده های تو، میان ِ گریه می خندم برو دیگر که دل از غم رهــا کردم خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم تو بودی آ سمان من، غمت همسایه قلبم ولی خورشید چشم تو، به بام دیگری سرزد قسم برسوز پنهانم، تو را دیگرنمی خواهم که از باغ دو چشم تو ، پرستوی دلــــم پر زد برو دیگر که دل از غم رها کــردم خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم درآن غمگین غروب سرد،تو ازشهرم سفرکردی نگاهم درافق ها مرد، و من افسوس می خوردم شیار گونه هایم را، گل اشکم نوازش کرد و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مردم برو دیگر که دل از غم رهــا کردم خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم |
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها7 اردیبهشت 1387 ساعت 12:36 | |
شعر زیبایی بود هم اینک همیجا زندگی کن! زندگی کردن در امید زندگی کردن در آینده است و این خود به تعویق انداختن زندگی به معنای واقعی است. این نه راه زندگی کردن بلکه راه خودکشی است. هیچ احتیاجی به اساس نومیدی نیست. هم اینک همین جا زندگی کن. زندگی به طرز فوق العاده ای لذت بخش است. همینجا دارد میبارد و تو جای دیگر مینگری! اوشو |






