تبلیغات


__
یه خواسته...! جالب !!!حالشو داری بخون نداری بزن به چاک
5 اسفند 86 - 14:18

دوباره مثل همیشه روی سکوی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. داشتم به آدما و ماشینایی که از خیابون رد می

شدن نگا می کردم . تو خودم گفتم اینام مثل من بی هدف امدن بیرون یا ...

به زندگیم از وقتی که خودمو شناختم تا الان که اینجام تو چند دقیقه فکر کردم. کمبود زیاد داشتم ولی خیلی

چیزارم داشتم. این خوبه از این بابت خوشهالم ولی چیزی هست بین این داشتهامو نداشتهام که اذیتم می کنه

شاید اقتضای سنمه ولی خوب که فکر می کنم میبینم نه. این طوری نیست خودمو نمی تونم قول بزنم. بچه

بودم همیشه یه فکری اذیتم می کرد. انتخاب بین خودم و عزیزای خودم برای زنده بودن. بعضی آدما با حس

جوگیر شده سریعا می گن عزیزانم. ولی فکر کنم دروغ می گن. اگه اون چند دقیقه بهش فکر کرده و گفته

عزیزام من بیش تر از 15 ساله که بهش فکر می کنم. ما فقط خودمونو می بینیم. آره.. خودمونم خوب می دنیم

بهتر دور نشم از حرفهای اصلیم.

من می خوابم: چشامو باز می کنم از یه سرمای کویری اما تابستونی. می بینم یه جایم که برام آشناست اما

غریبه. صدای اذان صبح منو به خودم می یاره. از اونجای که هستم می یام بیرون تازه می فهمم که تو چادر

بودم. شاید امدم واسه گردش. به آسمون و ستاره های زیبای کویر نگا می کنم.اینجا ستاره ها بیشتر از هر

جای دیگه نزدیکمن. چه صدای قشنگی آره صدای اذانو می گم. دوباره هواسم میره پیش این صدا. دورو اطرافمو

که نگا می کنم میبینم آدمای وضو گرفته با اشک خدا دارن صف نمازو تشکیل میدن. چون جای رو نمی شناسم

جلوی چادر خودم می شینم و به اونای که با لذت داشتن نماز می خوندن نگا می کنم. چقدر قشنگ و با حرص

و ول ا نماز می خونن... منم دلم می خواد.

یهو متوجه شدم رنگ آسمون تغیر می کنه با اینکه سردم بود ولی برگشتم ببینم چی شده ؟! چقدر قشنگ

آفتاب داشت طلوع می کرد. برای چند دقیقه فکرم از همه جا خالی شد و طلوع آفتاب و نگاکردم. مثل یه تیکه

نگین بود که لحظه به لحظه بزرگتر و سنگین تر و قیمتی تر می شد. اما بارو کن یه جورای دلش نمی خواست

بیاد بیرون. این حسشو درک می کنم. نا خاسته آفتاب زد تعجب کردم !!!

علاوه بر چادر من چنتا چادر دیگم بود. رفتم داخل چادر با تعجب یه دست لباسه جنگیه چرمی دیدم. روی چرم

نقش یه عقرب حکاکی شده بود. عقرب اسطوره ی رویا های من. همون طور که توی چادر بودم سایه ی یه

مردو دیدم که نزدیک چادر شد و یه اسبو به پایه ی میخی چادر بست و دور شد. تا امدم بیرون ببینمش رفته بود

... !!! مثل یه باد... برای لحظاتی ترسیدم. این نشونه ها برام آشنا بود. تازه فهمیدم خیلی خنگم. من ...

من تو کربلام.

برای لحظاتی تو سکوت خودم غرق شدم. همه چیز برام مبهم بود. من ... !!! اینجا ... !!! اینجا جای من نیست!!

باورم نمی شد. صدای وحشتناکه یه شیپور منو به خودم اورد. بی اختیار لباس جنگیرو پوشیدم. خوشم امد بهم

میومد. امدم بیرون همه چیز قشنگ اما ناراحت کننده بود. می فهمی که چی میگم. مثل مادری گه

جیگر گوششو تو راه خدا میده. بین این همه چادر یه چادر... نه نه اشتباه فکر نکن. نه به خاطر بزرگ بودنش و

قشنگتر بودنش. دور و غریب بودنش نظرمو جلب کرد.

از یه چیزی مطمئن بودم میدونستم چادر کیه.

از اینکه به سمتش برم ترس داشتم. از بودنم تو این جمع تعجب کرده بودم. ولی بودم این برام وصف نشدنی بود.

با همین حس رفتم جلو رسیدم دمه چادر. بوی خوبی میومد. وای داشتم مست میشدم از این بو . خودمو

کنترول کردم. نمی دونستم چی باید بگم و وارد بشم تو همین حالو هوا حس کنجکاوی بهم غلبه کرد. بی صدا

رفتم تو. انگار تو مرکز ثقل دنیا واستادم. گریم گرفته بود. بهترین لذتی که می تونستم تو این دنیا بهش برسم

بی اختیار همون جای که وایستاده بودم افتادم. چه اشکای قشنگی داشت از چشمام میومد. از حظور اون مرد

اشکام شیرین شده بود شور نبود. با صدای گرمی گفت بگو. بگو منتظرم. سرمو بالا آوردم. نفسم بالا نمیومد

ولی یه حسی می گفت الان وقتشه. هر حرفی داری باید الان بزنی. تو یه عالم مسخ شده گفتم کی بودم و

هستمو می خوام باشم. تنها حرکتی که دیدم چشم تو چشم شدن تو چشمای زیبای اباعبدالله بود و تنها

صدایی که شنیدم اسم زیبای خدا بود ( بسم الله). با فروتنی خاصی دست و پاهای مبارکه حضرت رو بوسیدم.

از بوسیدن این مرد خسته نمی شدم ولی دیگه وقت رفتن بود. روبروی اون حضرت و پشت به راه خروجی از

چادر خارج شدم. انسانهای روشنی رو دیدم که مبهوت به من نگا می کردن به کسی که داشت تغییر میکرد و

می خواست جلدشو عوض کنه. وقت آشنای باهاشونو نداشتم. سرمو پایین انداختم و به سمت چادرم با

 نگاه های اون انسانهای پاک بدرغه شدم. برای چند لحظه لبخندی روی لبام امد اما زود رفت. به اطرافم با

چرخش 360 درجه نگا کردم. یه جای کمی دور تر یه نقطه ی سیاهی میدیدم. سیاه .......

سیاه گمشده در گناه. انسانهای که از روی خود خواهی به اون سیاهی رسیده بودن. وقتش رسیده بود که

به جنگ اون سیاهیا برم. کنار اسبی که به چادرم بسته شده بود رفتم. یک اسب قوی هیکل مشکی رنگ که

زیر آفتاب برق میزد. حس کردم این اسب از تمام خواسته های من ساخته شده تا منو زود تر به آزادی برسونه.

بهش گفتم حسودی می کنم به تو. به تو که پا در رکاب چنین انسانهای والائی هستی. گفتم باید به آزادی

برسم تو این راه باید حتی از خواسته های خودم بگذرم. پس می خوام تنها برم. تنها با جسم و روحم. شیهه ی

بلندی کشید و پاشو به زمین زد. از این که می خواست با من بیاد خوشهال بودم آخه اون خواسته های من بود.

ولی باید تنها می رفتم. تنهای تنها . من و خودم.

کلاه خود و شمشیرمو ورداشتم. با صدای شیهه های اون اسب زیبا چند قدم از چادر دور شدم. روبه رو ی

سیا هیها ایستادم. برای چند لحظه چشمامو بستم. خاطراتو اتفاقات زندگیمو مورور کردم.

از این که اینجا بودم خوشهال بودم. خم شدمو یه مشت خاک ورداشتم. نفس عمیقی با بوی خاک کشیدم

پیشونیمو گذاشتم روش و از تهه دلم خاکو بوسیدمش. مثل حالتی که دستامو می شورم خاکو به همه جای

دستام مالیدم. با گفتن اسم یا علی (ع) از جام پا شدم.

به پشت سرم نیم نگاه انداختم اون نگاه های غریب آشنا و قشنگ و صدای شیهه های اسب هنوز بدرغه کننده

ی من بودن. شمشیرمو از غلاف کشیدم و با گفتن (یسم الله) اولین قدمو ور داشتم. با هر قدم از ترس ترک دنیام

کمتر می شد و شوق رسیدن بیشتر. تاب نیاوردم شروع کردم به دویدن. مثل یه عقاب رها شده از قفس پرواز

می کردم. وقتی نزدیک سیاهی شدم آسمونم رنگش تیره شده بود. ادمایی رو که خودشون باعث آتیش

گرفتنه خودشون شده بودن دیدم  با یه نفس عمیق تمام نفرتها و حس انتقامو از خودم دور ریختم و اولین ضربه

شمشیرو زدم. زمان گذشت...... اولین تیغ بدن منو پاره کرد.  برای چند ثانیه حس ترس به سراغم امد اما طولی

نکشید گرمای خونم ارومم کرد.  زمان گذشت........ غرق خونم روی زمین افتادم. دورو برن خلوت شد. دستمو

روی بدنم کشیدم. بدنی که روزی به گناه آلوده بود الان به خونم آغشته شده خونی که سرخی رنگش برام

نوید خیلی چیزارو میداد. حس تونستن و راحتی داشتم. تو همین حالو هوا دوباره اون بوی خوب و حس دلنشین

خنکی رو حس کردم. با لای سرم خورشیدی ماوراء خورشیدی که صبح دیده بودم ایستاده بود. حس عبور از یه

جا به جای بهتر داشت به سراغم می یو مد. به سختی رو به اون خورشید پر فروغ کردمو گفتم تونستم !!؟؟

اون زیبا  لبخند قشنگی زد و گفت: پاشو

پاشو . یه جای یه کسایی منتظرتن. حس بینیازی داشت وجودمو می گرفت. تو همین حال با آخرین تصویر

قشنگه عمرم (لبخند مولام) چشام آروم بسته شد.

محمد رضا به یاد مرگ 4/12/86

  • ارسال نظر (15)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
آرامش ابدی(مرضیه )          
16 اسفند 1386 ساعت 03:03
خیلی زیبا بود داداشی محمد رضا
احمد          
12 اسفند 1386 ساعت 10:46
خدا همیشه حفظت كنه . تحت تاثیر قرار گرفتم . جدی میگم
         
8 اسفند 1386 ساعت 13:35
نشسته بودی كه نشسته بودی به من چه! ( نیشخند)
جواد          
7 اسفند 1386 ساعت 21:52
نوشتن احساسات طوریکه همه اون احساسو درک کنن کاره سختیه ایول خوب نوشتی
كوروش          
7 اسفند 1386 ساعت 17:01
دیدی كه چه حالی داشتم.خودت شاهد بودی پسر......
         
6 اسفند 1386 ساعت 17:55
نمیدونم چی بگم که بتونه قشنگی این نوشتتون رو بگه،فوق الاده بود.

از حظور اون مرد

اشکام شیرین شده بود شور نبود.
کیوان امامی (به قول محمد رضا خان داداش)          
6 اسفند 1386 ساعت 10:55
محمد رضا هیچ حرفی ندارم بگم جز اینکه عالی بود.

اول صبح حالمو جا آوردی پسر
یاسمن          
6 اسفند 1386 ساعت 08:23
منم خوندم خوشم اومد قشنگ بود
اتابك          
5 اسفند 1386 ساعت 19:44
قشنگ بود ...
         
5 اسفند 1386 ساعت 19:41
یه قطره اشک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
داداش امیرعلی          
5 اسفند 1386 ساعت 17:52
چشمککککک ...
         
5 اسفند 1386 ساعت 17:29
ترسم که سر کوی ترا سیل بگیرد/

ای بی خبر از گریه مستانه ام امشب
         
5 اسفند 1386 ساعت 17:28
ترسم که سر کوی ترا سیل بگیرد/

ای بی خبر از گریه مستانه ام امشب
         
5 اسفند 1386 ساعت 16:27
منم ...خوندمش ، خیلی قشنگ بود
نمی دونم چی میتونم برات بنویسم ولی خیلی خوشم اومد از این ....
من          
5 اسفند 1386 ساعت 15:55
حالشو داشتم باحال بود خوندم.
__