(بوسه اهورایی) 14 بهمن 84 - 20:50 |
کاش نمی دیدمت...
که با کمند نگاهت... همچون طراران روحم را بربایی... و سرشتی را که از ازل در من دمیدند مهربانانه...به تسخیر در آوری دیدمت... و عقل و عمل و عشق و دل و تن در مسیر گامهایت قرار گرفت نگاهت... پاک و یک رنگ و مهربان و ساده پاک شدم و یک رنگ و مهربان و ساده چشم هایم در همه حال تو را می دید تو را که نگاهت...جام شرابی بود که مستی از پس مستی به من می بخشید و من همیشه مست مجنون سرگشته در پی عطر گیسویت روان بودم و لحظه ها را ... عاشقانه به پایت ریختم ولی افسوس... که اهریمن پیر...روباه سر به زیر همواره در کمین بود روزی آمد به سراغم... دید از پس عطر گیسویت مستم و مجنون و به گذران ثانیه ها می خندم کاری از پیش نبرد و بعد شبیخون زد به حجم لطیف ذهن تو و ناجوانمردانه روحت را به اسارت برد دل ربای دل ربایان اهریمن دلت را ربود ومن... من بی خود... که بی خودی ام خودی خودم راربود در اندوه زوال تو بودم آری افسوس...لحظه به لحظه افسوس... غرق در اندوه ویرانی تو بودم ومستانه و دیوانه وار اشکهایم را به گذران ثانیه ها می ریختم و چشم های تو لحظه لحظه بی فروغ تر می شد اهریمن... باز هم آمد... از دکان ریا می آمد... صورتک به دستش بود...ارزان می فروخت تو را به من وعده کرد می خواست روحم را بخرد... وبا روحت بیامیزد... و در هاونگ زمانه بکوبد پرسیدم برای چه... گفت عشق...گفتم کدام عشق آنکه در دستهای توست ویا آنکه در هفت آسمان و زمین نمی گنجد دید باز هم مستم...رفت به درب خانه همسایه و اینک من... منی که هنوز هم مست ام و مستانه روزهایی را به یاد می آورم که گام هایم را از پس گام های تو بر می داشتم گام های تو... و رد پایت که همواره آشناست قدم به قدم مسیر قدمهایت را می پیمایم با همان مستی ام... به درب خانه اهریمن می آیم و سیاهچال خانه اش را در می نوردم به آغوش می کشمت... بوسه ای اهورایی نثارت می کنم و روحی را که به من بخشیدی... با تو قسمت می کنم تا منو تو با هم بپیوندیم وبا پیوستگی دستهامان اهریمن را به تسخیر در آوریم هنوز هم مستم... و مستانه می آیم. (در هوشیاری می توان مست بود اما در مستی...) |
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها







