(عاشقونه) 14 بهمن 84 - 20:43 |
زیر آسمون سنگی... میون یه باغ پیر... روی یک نیمکت خسته... مردی از جنس بلور ... مثل یک دریای نور... نگران خسته و بی جون تنهایی نشسته بود... بغض گرمی تو گلوش شکسته بود نگاهش به آسمون روونه بود... وسط اون همه دود... روی اون سنگی تیره مات دنبال یک ستاره بود ... همونی که هر موقع تنها میشه باهاش میگه از غم بیقراری هاش ماتم چشم انتظاری هاش... ستارشو پیدا نکرد تا باز باهاش از تو بگه... تویی که چند وقته پیش... که خیلی دور نیست از این امروز ما ستاره بودی واسه این مبتلا... ولی امروز دلش غم داره... آره دستاش دستاتو کم داره... میدونه دستای تو واسه زخم دلش کلی مرهم داره... ولی حیف... قایم شدی پشت اون سنگی مات ... یادته... اولین بار که چشاش چشماتو دید برق نگاهت ... تاریکی رو از وجودش دزدید توی سینه قلبش از شرم نگاهت لرزید چشاش به شرم داغ گونه هات خندید یادته... لحظه به لحظه همه جا تو شادی وغم با وفا پر از صفا با تو بود بی وقفه و بی بهونه... ولی امروز تنهایی... میون اون باغ پیر... روی یک نیمکت خسته... زیر اون سنگی مات... خسته بود از زمونه... ناامید نشسته بود... بغض گرمی توگلوش شکسته بود یادته... اون شبو یادت میاد... شبی که خونه ماتم زده بود از هجرت مسافرا... دسته دسته می رفتند کوله به دوش کوله بار بعضی ها... نور خدا عشق وصفا عطر گل ... توی روزای بارونی خیلی قشنگ کوله بار بعضی ها... زرق و برق پوشالی شهر فرنگ... میون هیاهوی گذر مسافرا... کنار دیوار خونه تو رو دید... خسته وغمزده وتنها و غریب چشات اشک بارون بود و لبات از خنده بی نصیب... از روی مخمل سرخ گونه هات اشکات و چید... گریه تو برای خونه ای بود که داشت خالی می شد از پاکی ومهروصفا یا شایدم ... واسه بی وفایی بعضی از مسافرا یادته... لحظه به لحظه همه جا... تو شادی و غم با وفا پر از صفا با تو بود بی وقفه و بی بهونه ولی امروز تنهایی ... میون اون باغ پیر... روی یک نیمکت خسته... زیر اون سنگی مات... خسته بود از زمونه نا امید نشسته بود بغض گرمی تو گلوش شکسته بود آخه تو رفته بودی... پشت سر مسافرا... بعد از رفتن تو... خونه دیگه نداشت صفا... چرا رفتی بی وفا شاید خسته بودی از سادگی بی هیاهوی خونه می خواستی رها بشی مثل اون پرنده ای که وسط آسمونه پرنده مهاجری که ... بال گشوده بود رو به سراب رو به سوی غربت گنگ خراب از خونه زدی بیرون و... خونه دیگه ای ساختی... منتها به روی آب... گم شدی تو خیال مبهم شهر فرنگ... وقتی پیدا شدی و برگشتی همراهت آورده بودی... نقابی از پوست پلنگ... قهوه ای پاک چشات دروغ می گفت قرمز داغ گونه هات دروغ می گفت مرد تنها ناامید هر چی نگاه کرد ستارشو ندید... با تو گفت... چی شد اون قهوه ای پاک چشات چی شد اون قرمز داغ گونه هات تو گفتی من همونم... همون ستاره همیشگی گفت ... اگر می خوای باور کنم تو همونی از قلب مهربونت بده به من یه نشونی قلب پاک تو برای من همیشه آشناست توی سکوت تاریک کویر باورم برام همیشه راهنماست یادته... با اون دستای سربی و سرد ... در آوردی قلبتو از اون روپوش مخملی سنگی بود و تیره و مات... یادته...دیدی چی شد... از اون سنگی مات شیشه ای ترد دلش شکست و هزار تیکه شد... نا امید از تو شد و... رو به افق روونه شد... باخودش گفت منم میرم از این دیار خسته شدم از بس کشیدم انتظار می رم به اون دیاری که آسمونش آبی باشه شباش تاریک وتار اما مهتابی باشه می رم اون جایی که گل... گل باشه گل واقعی همه چی رنگی و پاک باشه تو اوج سادگی کوله بارشو بستو... راهی شد سوی اون دیار... یا شایدم از دست تو می کرد فرار ... زیر آسمون آبی... وسط جنگل سبز... کنار چشمه پاک... روی سادگی خاک... مردی از جنس زلال رودخونه ساده و پاک اما هنوزم دیوونه دیوونه... دیوونه این کلمه عاشقونه عاشقونه عاشقونه روز و شب می گفت با خودش این زمزمه عاشق شده...عاشق بمونه تا عاشق بمیره اینو بیهوده نمیگه... میون جاده خسته... کنار گلی نشسته... جاده ای که خسته بود... از گذر مسافرا... گلایی که له شدند... زیر هجوم چکمه ها... گل بی جونی الان تو دستشه... روبه گل کرده نشسته... بغض کهنش باز شکسته... اشک چشماش دسته دسته... می دونه که بر نمی گردی دیگه رو به گل کرده و باز از تو میگه. |
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرهاملیحه قلی پور 10 اسفند 1384 ساعت 15:58 | |
salam khobi |
ملیحه قلی پور @yahoo.commaliheh_mosbat 10 اسفند 1384 ساعت 15:57 | |
salam khili ghashang neveshti azizam mer30 |






