توی زندگی آدم خیلی از لحضات هست که نمی شه درباره اون ها چیزی گفت.سهم آدمها از این لحظات با هم فرق می کنه.چیزی که بین همه مشترکه این که بالاخره حرفی هست که ناگفته باقی بمونه.خوب تحمل این همه حرف ناگفته برامون سخته پس برای فرار از اونها به راه های مختلف متوسل می شیم یکی از اون راه ها حداقل برای خود من وبلاگ نویسیه چرا وبلاگ خوب علاقه ای که به کامپیوتر و اینترنت دارم من رو به این کار ترغیب کرد.سادگی این کار و به اشتراک گذاشتن اون لحظه ها.
گاهی اوقات آدمها واقعا حرفی برای گفتن ندارن و جایی مثل این جا ذخیره ای هست برای اون روز مبادا ،روزی که یه سنگ صبور خوب می تونه باری رو از روی دوش آدم برداره.اما به نظر من صفحاتی مثل این محیط نمی تونه منعکس کننده تمام اون لحظه ها و ذهن انسان باشه.بیشتر اوقات تضاد زیادی بین شخصیتی که توی این دنیا و دنیای واقعیت هست دیده می شه اما ای هم نمی تونه دلیلی برای غیر واقعی بودن شخصیت و افکار آدمها در این دنیا باشه.چرا این تضاد به وجود می یاد چون این جا هم نمی شه خیلی از حرف ها رو زد و خیلی از اون ها ناگفته باقی می مونه.این حرفهای ناگفته و خیلی چیز های دیگه اون روی سکه هستن که .......... .این جا جاییست برای ترسیم اون چیزی که دوست داریم باشیم.این جا جاییست برای فرار از اون چیزی که دوست نداریم باشیم.
من از چی فرار می کنم؟
نمی دونم!! نمی دونم اون چیزی که در حال فرار از او هستم آیا واقعا تنهاییست.اما هر چیزی هست امروز در قالب تنهایی داره من رو عضاب می ده.می دونی تعریف من از تنهایی شاید با بقیه فرق کنه.قبلا هم گفته بودم که از تهایی بدم نمی یاد اما این نوع از تنهایی داره امانم رو می بره.شاید دلیل اصلی اون سن و سالم باشه.این یعنی که این درد گذراست.خوب چند سالی می شه که در حال گذر هستم و همچنان به پایان راه نگاه می کنم پایان که امید برای خوب بودن اون کم نیست.به امید او روز طی مسیر می کنم.بهتره بگم که من رو می برن.چون این وضعیت به هیچ وجه مطلوب من نیست.