
قلبم، طوفان را تجربه میکند با لحظه ای نگاه تو
و روحم به خوش خیالی او می خندد
مهم نیست حرفهای دیگران
من عاشق تو ام!
چه از این بالا تر؟
قلب، مال تو
دست، مال تو
و چشمان خیسم فدایت
من از پشت شیشه ای به نام حسرت به تو لبخند می زنم
کاش میدیدی که حسرت، وجودم را فرا گرفته است
فدای یک قطره نگاهت
همه میدانند فرشته ای دارم بس مهربان
آه، باز حسرت...
کاش می توانستم او را به همه نشان دهم
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
این خیلی کمتر از احساسیست که حالا دارم
احساس من مثل سبزی رنگ این بوته زرد
داشتنیست، اما پنهان شده است
و به تو آن گونه، که درخت تاک به گل دارد
آری، تو محالی هستی که تو را می خواهم
داشتن تو هرگز...
و من این می دانم
تو همان بوی خوش، تو همان دریایی
و تو اما افسوس، دور تر از رویایی
من از آنروز که عاشقت شدم دانستم
هم نشین غم و حسرت شده ام
من همان روز چو پروانه حسرت بر گل
آب پاشیدم تا تازه شوی
عشق کودک تر از آنست که مرز را بشناسد
و دلرحم تر از آنست که من را از قله فتح تو بی اندازد
و مرا از دیدنت، نه داشتنت، محروم کند


