شکایت ها کنم من از درون سینه تنگم
درون سینه از آوار درد و این دل سنگم
خداوندا چه بسیارند مستان لگد خورده
که مدهوشند از نامهربانی های سر خورده
سحرگاهان که مستان گرم صحبت با خدای خود
من ویران سرگشته در میخانه گم در خود
من از خام خیال خود که تنهایم به میخانه
دمی رفتم که بسپارم هوایم را به مستانه
ولی ای داد و صد بیداد از خام خیال دل
که قبل از ما همه میخانه ای بودن و ما غافل
ترامن چشم درراهم