کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد .
کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیانش به شهامت نیازی نبود.
کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پائین آمدن دستها مستجاب می شد .
کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بال و پر پروانه می دید و او را باور می کرد .
کاش مهتاب با کوچه های تاریک شهر آشناتر بود .
کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد .
کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست .
کاش در قاموس غصه ها ، شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد .
کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید .
کاش جدائی معنی دوستی را می فهمید.
ترامن چشم درراهم