گاه اشتیاق به تو مرا چون سبزهای مینماید که چند روزی است آبی ننوشیده است و با رخ زرد به آسمان مینگرد و انتظار باران را دارد و یک تکه ابر کوچک نیز دل او را شاد میکند.
گاه شدت هجران چنان است که دلم چوب خشکی را میماند که در دام آتشی هولناک اسیر است و میسوزد و فریاد دلش چون دود از او بر میخیزد.
این همه انتظار، اشتیاق، سوز فراق، خواستن، عشق، دوست داشتن و محبت را خدای به قلب من سرازیر کرده است و من احساس میکنم که از جان من هیچ نمانده جز عشق تو و قلبم هیچ نیست جز محبت تو و در تار و پود هستی من جز اشتیاق به تو جریان ندارد و بر این لطف خدای، او را شاکرم.
ترامن چشم درراهم