که چون خورشید بر یخ بسته جان من دمیدی
به یادم هست آن پائیز غم زا را
که تنها بودم و تنها، تو اما ناگهان از راه
رسیدی
کبوتر وار در باغ سکوتم
از این شاخه به آن شاخه پریدی
مقصد از مقصود ما هم دورتر
راه نا هموار بود و همسفر ناجورتر
در نهایت بی نهایت گفته بود
دل مردد بود هم آشفته و غمگین
آسمان تاریکتر هر لحظه شد
گفتگو ها چون علفها هرزه شد
جز جدائی چاره ای بهتر نبود
لحظه ای شیرینتر از آخر نبود ...
ترامن چشم درراهم