زخمه بر پرده های تار امشب
گویی از ناله حزین دلم
ماه هم گشته غصه دار امشب
دامنم از شراره های سرشک
گویا امشب ستاره باران است
تن فرسوده ام در این شبها
هر نفس در نبرد با جان است
بی رخت سال ها در این زندان
نفسم در شماره افتاده
شیشه عمر باطلم دیر یست
به کف سنگ خاره افتاده
کس نداند چگونه پیچک غم
این چنین بر نهال غم پیچید
وز دل خسته کس نمی پرسد
که چرا در کویر غم خشکید
گل زیبای شعر تازه من
در بیابان بی کسی پژمرد
بلبل نغمه خوان طبع حزین
در خزان امید من افسرد
ترامن چشم درراهم