که پاهایش را بسته بودند
ودلش را پرداده بودند تا
برود دلش را برده بودند
دلم می خواهد به سفید بگویم
مثل آب مثل دل
می خواهم از پرهایی بگویم
که هر چه بال می زنم
مرا بالا نمی برد می خواهم از هوا بگویم
که هر بار پر شده
از پرهایی که از بال هایم جدا شده است
می خواهم بگویم
چرا پاهایم را بستی که اگر پرپر بشوم
واگرپر برای پرواز نداشته باشم
چه کسی جواب را می دهد
می خواهم بگویم که می دانم
از روز اول این طویق دور گردنم بود
می دانم آسمان بزرگ است
خیلی بزرگ ولی با تمام وسعتش در قاب
چشم من جای می گیرد می دانم
کبوترها پلک ندارند نمی تواند بنشیند
بی انصاف آسمان رنگ می زنی
جلوی چشم یک کبوتر اسیر را تو دادی
چشم را تو دادی بخواه که بند ها باز بشوند
بخواه که نقش یک کبوتر با آسمان
آبی یکی شود.
ترامن چشم درراهم