
همیشه یکی از عکس های ما برای ترحیم است
م . روان شید
بامداد 5 دیماه 1387 ساعت 4
تا حالا به آگهی های ترحیم دقت کردید ؟ یک عکس دارد با یک متنِ تکراریِ کلیشه شده . متن خیلی مهم نیست ، البته که همه دوست دارند پر سوز و گداز تر بنویسند ، همه یا پدری مهربان بودند یا مادری دلسوز ، یا جوانی ناکام ... اما این تصویرِ آگهی های ترحیم بوده که همیشه ذهن مرا مشغول کرده ، تصویر همیشه برایم مهم تر از متن و اسم و شخصیتِ آن آدم بوده .
امروز بعد از سال ها دارم یکی دغدغه های ذهنی ام را می نویسم .
سه چهار سالِ پیش ، در اوجِ تنهایی ، به این فکر می کردم که یکی از عکس های ما همیشه می خورد روی یک آگهی ترحیم ، آن عکس انگار تنها عکسی است که در آن خودِ واقعی هستیم ، یا حداقل چون عکسِ ترحیم است اینطوری به نظر میاد . آن روزها روی یک کاغذ نوشتم : همیشه یکی از عکس های ما برای ترحیم است ، و این جمله همچنان ذهن مرا مشغول کرد .
بارها و بارها از خودم سئوال کردم : اگر می دانستیم کدام عکس قرار است بخورد روی آگهی ترحیم ، چه تغییری می کردیم ؟ در لحظه ی عکس گرفتن به کی و به چی فکر می کردیم ؟ چه جوری به لنزِ دوربین نگاه می کردیم ...؟
اما چه خوشمان بیاید چه نیاید ، یکی از عکس های ما همیشه برای ترحیم گرفته می شود ، به ناچار یکی از این تصاویر یا روی آگهی ترحیم می خورد یا تابلو می شود و توی خانه ای نصب می شود ، توی مسجد ، توی کلیسا ، یا سرِ کوچه ای ...
حالا کمی به خودمان فکر کنیم ، به آن لحظه ی آمدنی .
برگردیم و توی عکس هایمان ، یکی را انتخاب کنیم ، متنی بنویسیم ، و از بیرون دوباره به خودمان نگاهی کنیم ، به آن چیزی فکر کنیم که دوست داریم وقتی دیگران آن عکس را می بینند فکر کنند ، مثلِ عکسمان باشیم ، مثلِ عکسمان فکر کنیم ، مثلِ عکسمان زندگی کنیم ، و هیچوقت ، هیچوقت یادمان نرود :
همیشه
همیشه
همیشه یکی از عکس های ما برای ترحیم گرفته می شود