جناب آقای باراک اوباما
رئیس جمهور منتخب مردم ایالات متحده ی آمریکا
مسیح با سلام آغاز می کند ، محمد هم با سلام آغاز می کند .
مسیح می گوید سلام کن ، اگر اهلِ آن خانه لیاقتِ سلامِ تو را داشتند ، سلام بر آنها وارد می شود ، اگر لیاقتِ سلام تو را نداشتند ، سلام ِ تو به خودت برمی گردد ...
من به تو سلام می کنم ، به خاطرِ 200 سال مشقتی که کشیدی تا به ما ، به سفیدها ثابت کنی که انسانیم ، انسان.
جناب باراک اوباما !
یادم نمی رود مارتین لوترکینگ را چگونه و چرا به گلوله بستند ، مالکم ایکس را هم خوب می شناسم .
من نویسنده ی یکی از همین کوچه های ایرانم ، اما وقتی تو رای آوردی انگار مردمِ من به تو رای داده اند . دوستی می گفت انتخابِ اوباما انگار انتخاب خاتمی برای ایران بود ، چرا دروغ بگویم ، وقتی تو رای آوردی انگار من هم ذوق کردم ، یک سیاه ، یک سیاهِ 47 ساله ، سایه نشینِ کاخِ سفید شده ، سرم را بالا می گیرم چون من هم سال هاست خودم را یک سیاه می دانم ، یک سیاهِ زخم خورده .
ساعتِ 5:30 دقیقه ی صبح ، شاید وقتی که تو خواب بودی ، یادداشتی نوشتم ، نه به خاطرِ اینکه حالا تو آقای ایالاتِ متحده ی امریکا هستی ، به این خاطر که تو هم نژاد منی ، یک سیاه در جامعه ی خود ، کسی که از میان تاریکی به کاخِ سفید رسید ...
باراک !
همه ی سیاه های همه ی جهان را رو سفید کن .
ایران
م . روان شید
17/8/1387
هی پسرِ سیاه ! حالا تو بگو .
م . روان شید
بامدادِ جمعه 17/8/1387 ، ساعتِ 5:35
ایران
یک
دیروز خبر دادند یکی از مزارع ذرت را به آتش کشیده اند تا چند تا کاکا سیا را جزغاله کنند . توی هارلم ، مارتین لوترکینگ را هم بستند به گلوله ، یه سیاهِ زبون دراز کمتر ، بهتر . خیابان های آلاباما پر است از صلیب هایی که کاکا سیاه های جزغاله شده هنوز به آنها آویزانند ...
برده بودن ، برده زاده شدن ، بردگی ، تنها به همین دلیلِ ساده که تو سیاهی .
کتک خوردن ، گرسنگی ، تحقیر و کار ، تجاوز ، تنها به همین دلیلِ ساده که تو سیاهی ...
دو
کوکلوس کلان ها جلوی زن و بچه اش ، اول آلتِ تناسلی اش را بریدند ، بعد هم به صلیب اش کشیدند ، آتش همه ی آن کوچه را روشن کرده بود ، سفید ها می رقصیدند و شادی می کردند ، سیاه ها حتی حق گریه کردن هم نداشتند .
کسی جلوی چشم های اون بچه را نگرفت که تحقیر شدن و سوختنِ پدرش را نبیند ...
سه
روی بازوی راست اش ، درست مثل یک حیوان ، داغ گذاشتند تا معلوم باشد برده ی کدام مزرعه است ، برده ی کدام خانه ...
چهار
سیاه است ، با کت و شلوارِ سفید می گردد تا تحقیر شدگی را کمتر احساس کند ، اما سیاه است ، تحقیر و کار و کتک ...
پنج
هی کاکا سیا ! معلوم هست تو توی این دنیا چه غلطی داری می کنی ؟
شش
221 سال از به وجود آمدنِ ینگه ی دنیا می گذرد ، 221 سال هر روز به شکل های مختلف به همه گفتند : هی کاکا سیا ! هی کاکا سیا !
هفت
سردمدارانِ حکومت ها هیچوقت وقتِ تاریخ خواندن ندارند ، انگار سرشان زیرِ برف گیر کرده ، انگار هیچوقت زبانِ تاریخ را نمی فهمند .
حالا دنیا چرخید و چرخید و چرخید تا همان آدم های داغ خورده ، همان آدم های سیاهِ همیشه در حالِ فرار ، همان بچه های کار و تحقیر و بردگی ، یک کاکا سیای جوان را ببرند توی کاخِ سفید ، عبور از مزارعِ ذرت تا کاخِ سفیدِ ایالاتِ متحده ی آمریکا ، عبورِ پر مشقت از میانِ آتش تا کاخِ سفید ...
هشت
سیاست های چندش آورِ تُو در تُو را بگذار ، نفرت را هم بگذار ، قرار است یک سیاهِ 47 ساله ، با نام کاملا اتفاقیِ باراک اوباما ، برود توی کاخِ سفیدِ آمریکا .
عبورِ دویست ساله از میانِ آتش ، از میانِ تحقیر و بردگی تا کاخِ سفیدِ ایالات متحده ی آمریکا ، تا کاخِ سفیدِ خیلی از آدم ها ...
نه
ای کاش باراک حرف مرا گوش کند و در کنارِ کُشت و کشتار و حمله و هواپیما و میکروفن هایی که قرار است کار بگذارد ، یا کسانی که قرارند یواشکی با امضای او یک گوشه ای از دنیا بمیرند ، فقط یک کارِ بی دردسرِ کوچک انجام می داد .
کاش به حرمتِ همه ی آنها که برای او در مزارعِ ذرت سوختند ، به حرمت همه ی آنها که برای او بر روی صلیب به خاکستر تبدیل شدند ، به حرمتِ درخت هایی که به جای سایه و میوه دادن ، مجبور شدند طنابِ دارِ برده های خسته و فراری را تحمل کنند ، به حرمت بچه هایی که جلوی چشمهایشان گرفته نشد ، تا بریده شدنِ پستان مادرانشان را نبینند ، و به حرمت رنگِ سیاهی که بخشی از آن ایالات نامتحد را ساخت ، روزِ نخستِ حکومتش را با بوسه و سکوت ، با چند دقیقه سکوت و بوسیدنِ بچه های سیاه و سفید شروع می کرد ...
باراک ! بعضی کارها جربزه می خواهد ، فقط جربزه می خواهد نه چیزِ دیگر .
ده
حالا یک سیاه قرار است توی کاخِ سفیدِ آمریکا به همه ی سفیدها و سیاه های دوست و دشمن دستور بدهد .
حالا کی جرات دارد به او بگوید : هی کاکا سیا ! کوچه پس کوچه های هارلم یادت نره ، بوی دود ، بوی سوختنِ گوشتِ تازه توی آلاباما یادت نره ، بوی کباب شدنِ مزارعِ ذرت با گوشتِ تازه ی آدم یادت نره ، بوی پستانِ عاشقانه ی زنانِ جورجیا ، کابل ، بصره ، آلاباما ، قندهار ، بغداد ، هارلم یادت نره .
راستی باراک ! یادت هست آن روز توی مزرعه ی نیشکر ، آن روزها توی همه ی مزارع ، وقتی آتش داشت همه ی دوست های تو را و مرا کباب می کرد چه بر سرِ ما آمد ؟
جناب آقای باراک اوباما !
رئیسِ جمهورِ منتخب ایالاتِ متحده ی آمریکا
به هزار و یک دلیل برای آمدنت حرمت قائلم ، حرمت قائلیم ، تو هم حرمت 200 سال غرورِ من و همه ی سیاه ها را حفظ کن ، کارِ سختی نیست ، فقط کمی جربزه می خواهد ...
م . روان شید
نویسنده و روزنامه نگار
ایران