
4 آذر 87 - 07:18 |
گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم !هر كس از شما كه مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد! كسى برنخاست . گفت : حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخیزد! باز كسى برنخاست . گفت :
شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!
برگرفته از وبلاگ سلام |

برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.


نظرها










