تبلیغات


__
قاصدک
22 تیر 87 - 00:25

گفته بودم که دگر نیست مرا
انتظار خبری
باز اما تو چنین
پر شتاب ؛ پر غرور
ز چه روی
از برم می گذری؟
قـاصـــــدک !
گفته بودم که مرا نیست تمنای کسی
در دلم نیست به جز ــ مهر ــ نیاز و هوسی
گفته بودم که دگر من نروم سوی کسی
گفته بودم که به ماتمکده ام
نیست حتی امیدی به حضور مگسی
باز اما تو چرا
بر سر راه منم در گذری؟
قـاصـــــدک !
خسته ؛ پریشان و دلم غمگین است .
رو به هر سوی نمودم؛ امّا
هـــیــــچ جا نیست مرا همنفسی
نیست فریاد رسی.
قـاصـــــدک !
پرتو مرگ به روی دل من سنگین است .
سایه جانم بربود
دل تنهای من امّا
از آن چه کسی خواهد بود؟
قـاصـــــدک !
حسّ تنهایی و بی یاوریَم بیش نمودی ، رفتی .
گفته بودم که : نـَیـا
گفته بودم :« برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تورا منتظرند»
تو که خود فهمیدی
1 «در دل من همه کورند و کرند»
باز اما ز چه روی آمده ای؟
قـاصـــــدک!
آمدی گفتی که هـیچ ؛ خبری نیست ز کس
گفتی اما چه کنم
باورم نیست ؛ که نیست
هـــــیــــــچ کس را خـــبـــرم .
هـــیـــــچ کس از دلم آگاه نشد .
هـــیــــچ با درد من آشنـا نشد .
هـــیــــچ کس همدم و هم یار نشد .
قـاصـــــدک !
ــ نـور مهــتـــاب حــرامـت نــشــود ـــ؟!
خـــیـز تا صبح دگر باز رسد .
خـــیـز بــال و پر خود را بگــشــا
دل و جانم بستان
پر کش و با خود بر ... .
قـاصـــــدک !
دل من سـخـت اسـیـر است
دل من سـخـت گرفـتـه است
نـیـسـت تــابم که بـبـیـنـم
تو چنین خسته و رنجور شوی
بـال پـر کـش بـه دیــاری دیـگـر
سوی یــاری دیــگـر
نیست امیّد مرا روز وصــالــی دیــگـر .
قـاصـــــدک !
در بـه در کــوچـه ی غـــم !
قـاصـــــدک !
بـی خـــبـــر از رنـــج دلـــم !
قـاصـــــدک!
قـاصـــــدک بـی خـــبــــرم !
زود رد شـــو ز بــَــــرم
زود رد شـــو ز بـَـــــرم
 


  • ارسال نظر (0)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
نظری برای این لاگ ارسال نشده است.
__