تبلیغات


__
فرخی
19 مهر 85 - 16:04

یکمی هم از فرخی میخواد بگه این دل من با اجازتون


ای رفیقان گرهی سخت به کار افتاده
سر و کارم به سر زلف نگار افتاده
ره پر از سنگ و نفس تنگ و کمیتم شده لنگ
دستی ای قافله سالار که بار افتاده


 


 


آنچه را با کارگر سرمایه داری می کند
با کبوتر پنجه ی باز شکاری می کند
می برد از دسترنجش گنج اگر سرمایه دار
بهر قتلش از چه دیگر پافشاری می کند


 


گر چه مجنونم و صحرای جنون جای من است
لیک دیوانه تر از من دل شیدای من است


 


 


هرگز دل ما ز خصم در بیم نشد
در بیم ز صاحبان دیهیم نشد
ای جان به فدای آنکه پیش دشمن
تسلیم نمود جان و تسلیم نشد


 


  • ارسال نظر (0)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
نظری برای این لاگ ارسال نشده است.
__