- 1
- 2
برای همه مردم سرزمین دلم... 13 مرداد 87 - 10:17 |
من دیشب مسافر بودم ، هنوز هم از سفر لذتی می برم که گویی اولین بار است!! الان باید بگم " بار دیگر در شهری که دوست می داشتم و دارم " هستم! و از امروز روزهای جدیدی را در تقویم خواهم نوشت... این بلاگ را خطاب به همه مردم سرزمین دلم می نویسم ، همه دوستان و ... دوست دارانم هم !
به دوست بسیجی و مخلصم ؛ من هنوز همانم ،همانقدر پرشور و همانقدر کودک که جذب سادگی می شود به سادگی ، تو نمی دانی و هرگز هم نخواهی دانست که من با چه تلاشی در طی این سالها قسمتی از وجودم را به عمد و با حداکثر سر سختی همانگونه نگاه داشته ام که هنوز حرم که می روم... من پاکیت را همواره ستوده بودم و صبح اما دیدم که چگونه حسرت از تو موجودی بد گمان و سخت ساخته است... جواب سوالت را اکنون می دهم : نه ، دل تنگ نیستم! هرگز دل تنگ موجودات بی مهر نیستم.
به آرمین؛ راستش از شنیدن کلمات " شرعا ، قانونا ، اخلاقا ، بچه ، شناسنامه ، تعهد و..." خسته شده ام. من ابدا در بند چیزی نخواهم بود مگر آنکه کسی مرا اسیر مهر ورزی خود کند... و من شدیدا در این قسمت استعداد صید شدن دارم! من بازیهای طولانی را دوست ندارم. دلم باد بادک بازی می خواهد، پیاده روی شبانه در جایی که نمی شناسندت و آوازهای بلند خواندن، روی چمن چرخیدن و چرخیدن تا نابودی تعادل های فیزیکی، ماشین سواری بدون بنزین و...
به محمد مهدی؛ سخت باور کرده ام که تنها چیزی را می توان داشت که عمیقا خواسته باشی و مال تو می شود آنگاه که براستی آرزو کرده باشی. و هیچ کس هرگز سهم دیگری را از آن خود نمی کند.
به مهربان دوست براستی مهربانم؛ که مرا مهمان اذان مسجدالحرام می کرد در نیمه های شب و زیر باران پاییزی خیس می کرد تا بدیها را کامل از یاد ببرم و به روشنی برسم... می ایستاد و به غافلگیری انگشتان هیجان زده و مشتاقم هنگام دریافت هدیه بی مناسبت می خندید. بسیار مدیون او هستم که به من آموخت فاصله ها فیزیکی تعریف نمی شوند و اکنون که او نیست من براستی آرامش حضورش را همچنان دریافت می کنم.
و به همه مردم سرزمین دلم... دوستان خوبی که دلم براستی مال آنهاست، و من هر کجا که باشم هرگز در هیچ قالبی فرم نخواهم گرفت جز عشق ورزیدن... نرگس را بسیار دوست دارم و حسین و ویرا را ، خاطره کوتاه لیلا، سارا و محمد آقا و علی، فاطمه و آقا مهدی، سحر و علی، آزاده و آمنه را نیز و... صفوراااا... که از اولین دیدارمان 11 سال می گذرد، و ما براستی آموخته ایم که دوستی در زمان تعریف می شود، و نمی دانم چه چیزی مضحک تر از نامیدن هر رابطه ای با عنوان دوستی می تواند باشد!!
واااای... داشت یادم می رفت!! و اگر اینطور می شد هرگز خودم را نمی بخشیدم. به دوست خردسالم؛ که هرگز کودکی مرا تا این حد درگیر خود نکرده است. هرگز حس خوابیدنت را در آغوشم و خندیدنت را و نامیدنم را از یاد نخواهم برد. به دوست براستی بی گناهم علی سینا... شاید بر حسب هزینه و فایده ، براساس مصلحت ، و یا تقدیر من و تو کنار هم نمانیم اما هیچگاه فراموش نمی کنم که چقدر از محبت کردن به تو می توان لذت برد.
"همه چیز کهنه می شود اگر مواظب نباشیم ، حتی عشق "
و من مواظب همه لحظه های خوب دوست داشتنم و خالق آنها هستم.
|
نظرهاالفبا 31 مرداد 1387 ساعت 16:54 | |
کهنه گی یک عشق از ماندگاری و تداوم وفاداری به آن است. این کهنه گی به معنای عتیقه بودن نیست. مانند پیر عارفی که هردم در خود تازه میشود و جوانه میزند. کدام عاشق با عشقی راستین مانده میشود و می پوسد؟ آنچه کهنه میشود و جان را کهنه میکند کهنه پرستی و تحجر احساسی ست. "الف - بارانی از کتابی که چال خواهد شد ولی هرگز چاپ نخواهد شد" |
20 مرداد 1387 ساعت 07:17 | |
عشق عتیقه ای نیست که گاهی لب طاقچه نگاهمان بر آن بیفتد!! ترک عشق کنیم بهتر از آن است که عشق را به یک مشت یاد بی رنگ و بو تبدیل کنیم. عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛ پیوسته نو کردن خواستنی ست که خود ، پیوسته ، خواهان نو شدن است و دیگر گون شدن. "مرحوم نادر ابراهیمی - از کتاب یک عاشقانه آرام " |
19 مرداد 1387 ساعت 14:50 | |
"همه چیز کهنه می شود اگر مواظب نباشیم ، حتی عشق " و انصافا چه چیز زیباتر از یک عشق کهنه میتواند باشد ؟ |
19 مرداد 1387 ساعت 12:19 | |
من نمی تونم دوست نداشته باشم ؛ همون طور که نمی تونم نفس نکشم. اما حکایت مهر ورزیدن توی زمانه ما حکایت " روی درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتن " است. و من چه درخت بی دفاعی بوده ام... |
19 مرداد 1387 ساعت 00:22 | |
گرگ هاری شده ام هرزه پوی و دله دو شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز می دوم ، برده ز هر باد گرو چشمهایم چو دو کانون شرار صف تاریکی شب را شکند همه بی رحمی و فرمان فرار گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعله ی چشم تو سیاه تو چه آسوده و بی بک خزامی به برم آه ، می ترسم ، آه آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق که تو خود را نگری مانده نومید ز هر گونه دفاع زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی پوپکم ! آهوکم چه نشستی غافل کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی پس ازین دره ی ژرف جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه پشت آن قله ی پوشیده ز برف نیست چیزی ، خبری ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود جز فریب دگری من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پک بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم منشین با من ، با من منشین تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟ تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟ یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست دردم این نیست ولی دردم این است که من بی تو دگر از جهان دورم و بی خویشتنم پوپکم ! آهوکم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم مگرم سوی تو راهی باشد چون فروغ نگهت ورنه دیگر به چه کار ایم من بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت منشین اما با من ، منشین تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر که شراری شده ام پوپکم ! آهوکم گرگ هاری شده ام |
الفبا 16 مرداد 1387 ساعت 21:40 | |
چه سرزمین عمیقی ......! |
15 مرداد 1387 ساعت 02:46 | |
... |
14 مرداد 1387 ساعت 20:42 | |
برای همه مردم سرزمین دلم... مرضیه خوب و عزیز و نازنینم چه عنوان زیبایی. چه عنونا بسیار زیبای... بسیار زیبا و چه نوشته غمگینی بود و مهربان بعد از خواندنش گفتم مرضیه حالش خیلی خوب بوده كه این را نوشته! پاسخی ندارم... سكوت... سكوت.... |












