تبلیغات


__
فقیر آزاده در برابر شاه
28 شهریور 87 - 14:13
فقیرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت . آن فقیر بر اساس اینكه آسایش زندگى را در قناعت دیده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد.
پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت ، از آن فقیر وارسته رنجیده خاطر شد و گفت :
((این گروه خرقه پوشان (لباس پروصله پوش ) همچون جانوران بى معرفتند كه از آدمیت بى بهره مى باشند.))
وزیر نزدیك فقیر آمد و گفت : ((اى جوانمرد! سلطان روى زمین از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نیاوردى ؟))
فقیر وارسته گفت : ((به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ كه از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نیستند.))
پادشه پاسبان درویش است
گرچه رامش به فر دولت او است
گوسپند از براى چوپان نیست
بلكه چوپان براى خدمت او است
یكى امروز كامران بینى
دیگرى را دل از مجاهده  ریش
روزكى چند باش تا بخورد
خاك مغز سر خیال اندیش
فرق شاهى و بندگى برخاست
چون قضاى نوشته آمد پیش
گر كسى خاك مرده باز كند
ننماید توانگر و درویش
سخن آن فقیر وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : ((حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم .))
فقیر وارسته پاسخ داد: ((حاجتم این است كه بار دیگر مرا زحمت ندهى . ))
شاه گفت : مرا نصیحت كن .
فقیر وارسته گفت :
دریاب كنون كه نعمتت هست به دست
كین دولت و ملك مى رود دست به دست

  • ارسال نظر (0)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
نظری برای این لاگ ارسال نشده است.
__