userinfo close

پیام های کوتاه

 هجر پذیرد  , najva_tanhai
با`هیچ `با`ر`ا`نی` `رد` `پا`یت `از`كو`چه` `ها`ى` قلبم` پاك` `نمیشو`د.
12 ساعت پیش
   
نازنین اسمیت , nazanin_shadooneh
سلام به شما.. تبریک ایام دارم خدمتتون...زیر سایه الهی باشید.
3 روز پیش
   
نفس باد صبا , sedaye_sokout
امشب شب حضرت سقاست.. روی ماه بینیم و زیارتش کنیم..
6 روز پیش
   
فائزه ولایی , summer_girl_91
*دو طرفست
6 روز پیش
   
فائزه ولایی , summer_girl_91
سلام بر دوست آسمانیم ، خیلی ممنونم از اسمست هر احساسی دو طفست ، شک نکن
6 روز پیش
   
9 ساعت و 27 دقیقه پیش :

مریم آسمانی

maryam_montazere_zohor

زن 19 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
3 سال و 7 ماه و 11 روز سن کلوبی ،
سر نماز اول وقت حاضر شو ، شاید آخرین دیدارت با خدا باشد در زمین... در دیار ما که هر کالا به هر جا درهم است...خوب و بد م...
 
17:13 1388/03/23

 

گفتم: خدای من، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا، برشانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم وبگریم... در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ 

 

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تودریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

 

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

 

گفت:عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

 

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

 

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی‌رسی، تو هرگز گوشنکردی و آن سنگ بزرگ، فریاد بلند من بود که: عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

 

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

 

گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تاصدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایمبگویی؛ آخر تو بنده من بودی، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

 

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

 

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر صدای تو را نشنوم، توباز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد ازعلاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی، همان بار اول شفایت می دادم.

 

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت.

 

گفت: عزیزتر از هر چه هست، من دوست تردارمت

 


  • ارسال کامنت(2)
99
کامنت بنویسید...
بگذار غریبه بمانم ... , setayesh_allah_113
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تاصدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایمبگویی؛ آخر تو بنده من بودی، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی....



عزیزتر از هر چه هست، من دوست تردارمت


kheili ziba

asisam meci
ادامه
شنبه 10 مرداد ، 09:31
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.