


22 فروردین 88 - 20:47 |
مردی با خدا زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن... یک سار شروع به خواندن کرد. اما مرد نشنید. فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن... آذرخش در آسمان غرید. اما من گوش نکرد. مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدا بگذار تو را ببینم... ستاره ای درخشید. اما مرد ندید. مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده... نوزادی متولد شد. اما مرد توجهی نکرد. پس مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری... در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد. اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد ...
|

برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.


نظرها13 اردیبهشت 1388 ساعت 21:00 | |
خیلی قشنگ بود ... دستت درد نكنه / |
13 اردیبهشت 1388 ساعت 17:53 | |
kheyli ali bod |
11 اردیبهشت 1388 ساعت 15:41 | |
چاکریم خدا |
10 اردیبهشت 1388 ساعت 18:49 | |
ghashang bood mamnoon |
23 فروردین 1388 ساعت 14:14 | |
کاش میشد میفهمیدیم که خدا همین جاست ممنون خیلی خوشگل بود |
مهدی 22 فروردین 1388 ساعت 23:17 | |
زیبا بود! خدایا! بنازم بزرگی و مهربانیت را.... ممنون و متشکر |
22 فروردین 1388 ساعت 22:50 | |
خیلی خوشکل بود واقعا لذتــــــــ بردم |



























