تعلیم دادی و آموختیم.
سخن نگفتی و شنیدیم.
پند ندادی و پند گرفتیم.
راه زندگی را نشان دادی تا مبادا در کوچه پس کوچه های تردید، گرفتار وسوسه های دروغین شویم. هنوز سیزده بهار از زندگی ات نگذشته بود که جاذبه عشق در تو فوران کرد.
هنوز سیزده بهار از زندگی ات نگذشته بود که به معرفت نفس رسیدی.
معرفت آموختی تا فطرت جان را شفاف کنیم و زنگار بی توجهی از سینه پاک سازیم.
حکمت آموختی تا فلسفه هستی را دریابیم و در لابه لای شبهات، از خویشتن دور نشویم و خودبیگانگی را باور نکنیم.
فهمیده قهرمان! ادراکت، تو را به کجا کشاند که راه خودت را با یاران حسین علیه السلام پیوند زدی؟
در دلت توفانی به پا بود؛ اما هراسی از تانک های دشمن نداشتی.
آرام، آرام به استقبال مرگ رفتی تا جاودانه تاریخ بمانی.
در موج موج نگاهت، پرواز بی نهایت فواره می زد.
چقدر با نارنجک صمیمی شده بودی! انگار می خواستی با نارنجک، به آسمانی ترین نقطه برسی!
حسین فهمیده، معلم سیزده ساله! تو بار دیگر واژه عشق را معنا کردی و در عصر دود و آهن، به دانش آموزان آموختی که دل و جان را بازیچه دنیای ریاکار نکنند.
گوارایت باد چشیدن طعم عسلین شهادت!
تو جاودانه ترین نامی و ماندگارترین قیام