تبلیغات


__
سوال
18 مرداد 87 - 00:18

                                                                                       

همه می پرسند:
- چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند
که تورا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش بی حاصل؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری!؟
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم.
من،مناجات درختان را،هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله هارا با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ وطراوت را در گونه گل
همه را می شنوم،میبینم
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی،
تک وتنها به تو می اندیشم.
همه وقت،همه جا
من به هرحال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان اینرا،تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من،تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند.
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن ازآن موی دراز،
تو بگیر، تو ببند!تو بخواه
پاسخ چلچله ها را،تو بگو
قصه ابرو هوارا،تو بخوان
تو بمان با من،تنها تو بمان
در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!



 

  • ارسال نظر (1)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
مهدی          
18 شهریور 1387 ساعت 02:50

شعر قشنگی بود.مرسی.

به کلوپ خوش اومدی.دست حسین جان درد نکنه که خواهری مثل شما رو به ما معرفی کرد.حسین جون ماچ ماچ!!!! :))

انشالا تو کلوپامون ببینیمتون
__