آروز.... 10 مهر 87 - 10:15 |
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روی شاید فرامشت کنم با فراموشی هم اغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دوریم آزاد باش گرچه تو تنها تر از ما می روی ارزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را...
|
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها







