تنها.... 15 تیر 86 - 15:43 |
به چه می اندیشم ؟ به همان لحظه که در چشمانت صوت زیبای قنای می خواند و به یک جنبش پلک که پر شاپرکی را می ماند دل مجنون مرا دزدیدی و من ساده تورا با تمام کلمات سخنت یک نفس فهمیدم. و به من فهماندی عشق آب زلالیست گل نباید کرد آنرا یاد آن رو بخیر....
باورم نیست که آن دختر مغرور بهار عاشق چشم پسر خوانده پاییز شود...
آمد سلام گفت و به چشمم نگاه کرد یعنی به خاطر هیجانش گناه کرد تا آن زمان تمام خیالم سپید بود او آمدو تمام دلم را سیاه کرد تنها دلیل عشق من و او نگاه بود با این فریب قلب مرا سر براه کرد راهی برای رد شدن از این مسیر نیست تقصیر او نبود دلم اشتباه کرد...
تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشید، ببین که چه ساکت و گریانند... چراغ روشنی بودم برای چشم های تو... نمی دانم چه خواهد شد فقط بی تابو گریانم، کجا مانی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم.... |
نظرهاashkan aqw_406@yahoo.com 17 مرداد 1386 ساعت 21:46 | |
salam az ebraz mohabatat besiyar mamnoonam omid varam betavanam baraye shoma fardi khoob basham. |










