تبلیغات


__
کلاغی که به خونش نرسید
17 مهر 86 - 21:41

دوست داشت اروم دستای کوچیکشو دوباره تو دست بگیره

و مثله قدیما بغلش کنه

دلش میخواست بازهم دوباره تو حیاط بزرگ خونه باهم بازی کنن

پشت دره حیاطی که هر دو میدونستن قفله بشینن و به عابرای کوچه یواشکی بخندن

گربه رو دور از چشم مادراون بیارن و بهش غذا بدن

دوست داشت دوباره نفس گرمش تو صورتش باشه

براش مهم نبود برا دوستش یه عروسک بود یا چیزی شبیه اون

مهم این بود که بهترین همبازی دوستش بود

عزیزترین اسباب بازیش

حالا ته صندوقچه خاطرات پسرک

تو سکوت و سیاهی

داشت میپذیرفت

هرچیزی دورانی داره

دوران قصه های کودکی هم مثه قصه مادر بزرگ به سر رسیدچ

 

Copyrighted_Image_Reuse_Prohibited_472539.jpg


  • ارسال نظر (2)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
رویا          
29 مهر 1386 ساعت 22:20
زیبا بود
مریم          
18 مهر 1386 ساعت 00:25
من فکر میکنم
هرگز نبوده
دست من
اینسان بزرگ و شاد :
احساس میکنم
در چشم من ، به آبشر اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس ،
احساس میکنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی میزند جرس

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آیینه
گیسوی خیس او خزه بو ، چون خزه به هم.

من بانگ برکشیدم از آستان یأس:
"-آه ای یقین یافته ،بازت نمینهم !"
__