k 26 مرداد 84 - 13:46 |
بنام عشق راستین.......... تنها در بی چراغی شب ها می رفتم دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود همۀ ستاره هایم به تاریکی رفته بود مشت من ساقۀ خشک تپش ها را می فشرد لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود تنها می رفتم،می شنوی ؟تنها من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند درها عبور غمناک مرا می جستند ومن می رفتم ،می رفتم تا در پایان خود فرو افتم ناگهان تواز بیراهۀ لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت همه تپش هایم از آن تو باد،چهرۀ به شب پیوسته! همه تپش هایم من از برگ ریز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط های عصیانی پیکرت شعلۀ گم شده را بربایم دستم را به سراسر شب کشیدم زمزمۀ نیایش در بیداری انگشتانم تراوید خوشۀ فضا را در تاریکی دورنم درخشید و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم میان ما سرگردانی بیابانهاست بی چراغی شب ها،بستر خاکی غربت ها، فراموشی آتش هاست میان ما هزارویک شب جستجو هاست........ |
نظرهاپرویز اافتخاری parviz_518@yahoo.com 11 شهریور 1386 ساعت 01:21 |
سلام من امیدوار بودم بتونم مطلب سودمندتری در باره هیپنوتیزم توی وبلاگ شما پیدا کنم امیدوارم توی مرحله بعدی بتونم پیدا کنم براتون آرزوی موفقیت میکنم اگه تونستید مطالبتون رو کمی امیدوار کننده کنید ممنون میشم |
حبیب خ 30 آبان 1384 ساعت 04:30 | |
سلام بابا تو دیگه کی هستی دست و پای غم رو بستی این خط آخرو راست گفتی به قول معین : آخر این قصه ما ازخودماازابتدا پیدابود نیرنگ بود رویا بود دشمن ما ازخود ما ازابتدا پیدا بودازما بود بامابود |
بهروز احمدخانی 22 مهر 1384 ساعت 20:27 | |
مطلب زیبا و با احساسی نوشتین و این مطلب نشون میده كه شما چقدر صاف و صادق هستین و قلب لطیفی دارین |










