دل 31 خرداد 87 - 13:42 |
تار سکوت دل نوا...
من و ایوان . شب و ماه...
دشتی به هامون می زند...
بم می زند ... غم می زند...
آتش به خرمن می زند...
بگذار عاشقانه نگویم باز ... نه همان عاشقانه می گویم ...
موی تو ... تار من . تار تو ... پود من
............................... ان قدر دل كندن از تو سخت است كه در اخرین كوپه از اخرین واگن قطار نشسته ام! تا هرچه قدر می شود... دیرتر تركت كنم!! ............
اینچنین نازک مژگان .....به چه کارت آید
وقتی نبینی در جهان ....آنچه که خوشت آید
.............
قدمهایتشمار بودنم شدهاند ثانیه! گام بر ندارچنین بیپروا ماه بانو...
............
من مرده ام! نمی دانم کی...
ولی امروز خیلی بی مقدمه درک کردم که حتی نفس هم نمی کشم...
ماهِ این ایوان٬ ارزانی تمامی شما زندگان
.............
قسم به برگ موهایت ...
نوشته های من بیداری محض است ...
حتی وقتی که در خواب می نویسم ...
شما به سکوت تمایل داشتید من به فرار ...
در بین تمام فرار ها و از این دست ...
فرار مغز ها کم بود... که تنها این نوع فرار به من نمی چسبید... . ..................
.........
کلاف اول تمام می شود...
خیال خواب ندارم...
بارها رج به رج نوشته ام ،خط زده ام...
ساعت از دو گذشته... یکی از رو ... یکی از زیر....
آخرین رج هاست که می بافم...
بافه های دلم را به تن کن ...
ببین طرح بی تابی هایش را دوست می داری؟ |
نظرها







