به تمام مادران 3 تیر 87 - 21:11 |
من تکه گلی بودم افتاده در منزلی دور و نامکشوف. هیچ نسیمی از کنارم عبور نمی کرد. هیچ شعله ای نفسهای سرد مرا به آتش نمی کشید و عکس هیچ ستاره ای روی سینه ام ظاهر نمی شد! نمی دانستم درخت چیست؟ بهار چه رنگی است؟ و آفتاب چه شکلی دارد؟ به واسطه مهربانی تو چشم به روزگار گشودم، صدای گریه ام تو را خنداند. و زمین با وجود من سنگین تر شد! بعد از خدایم به تو پناه آوردم! زیباترین نامها را در گوشم به ترنمٌ نشستی و من با لبخند به بزرگی آنها گواهی دادم، بعد نام و تاریخ سبز شدنم را در حاشیه بهترین کتاب خدا نوشتی. من مثل دفتری نانوشته بودم؛ صد برگ و سفید. چشمهایم گناه را نمی شناختند. گنجشکها از دستهای من گله ای نداشتند. سیب ها به سنگ شیطنت من با جاذبه زمین آشنا نمی شدند. بزرگترین شادی ام شنیدن قصه های تو بود! قصه هایی که پر از آدمهایی بود که روح خود را تکه تکه نمی کردند. بزرگترین غصه ام اشکهای گرم تو بود. زمستانها که دستهایت از فرط سرما ترک می خورد، دلم می شکست! با خود میگفنم بزرگ که شدم تمام زیبایی های دنیا را به مادرم می دهم. حصاری به دورش می کشم تا دیوها به او نزدیک نشوند. آه! که یک رشته موی تو را با با رشته کوه های البرز معاوضه نمی کردم! مهربان مادرم زمین بارها به دور خورشید گشت . من بزرگ شدم. دیگر سالهاست شبها با قصه های تو به خواب نمی روم. دیگر سنجاقک ها و سیب ها را و تو را نمی بینم. دیگر تو را نمی بینم. چرا سالها بود به فکر دستهای تو نبودم؟ چرا آنقدر بین دل من و خانه تو فاصله افتاده بود؟ کاش باز هم هر روز نگران برگشتن من به خانه بودی؟ کاش برایم دعا میکردی دعا میکردی دلم زیر زیبایی های دنیا مدفون نشود. |
نظرهار گلزار TO_WEB@YAHOO.COM 13 شهریور 1387 ساعت 09:13 | |
دعای خیر مان بدرقه همه مادران عزیز كه گفته اند بهشت زیر پای اوست خداوند وقتی مهر مادری برای زن بوجود آورد یك امتیاز بزرگ به آن زن داده شد مادر شد یعنی همه چی ولی دردمند ونگران وچشم براه |
19 تیر 1387 ساعت 06:35 | |
آه پای پسرش خورد به سنگ! |
ناصر 9 تیر 1387 ساعت 19:25 | |
آه پای پسرم خورد به سنگ ... |











